کافه کوه : دعوت به جشن ساده ی یک ساله گی


کافه کوه : دعوت به جشن ساده ی یک ساله گی

 

کافه کوه: دوستی‌ها را در کنار تو وسعت دادیم، عمق بخشیدیم و جاودانه شد پیوند میان کوه‌نویسان ِ کافه کوهی.

 

کافه کوه: شادی حقیقی شدن در میان مجازی بودن را در میان لحظه‌هایی که با تو گذشت احساس کردیم.

 

کافه کوه : می‌روی تا یک‌ساله شوی، مبارک باشد!

 

به دیدارت‌می‌آییم در آخرین پنجشنبه‌ی دی‌ماه ساعت سه کافه محمد‌تهرانی.

 

تا‌در‌میان لحظه‌های کافه‌کوهی بار‌دیگر تبدیل این ایده به پدیده را جشن بگیریم.


به امید دیدار تمامی عزیزانی که در این یک سال در کنارمان بودند.

پنج شنبه 28 دی ساعت 3 کافه‌ی محمد تهرانی 

 

 

 

لیلی رهنما در وبلاگ مکث

طرح از کوه نوشت

کافه کوه از آن ما و همه است،به "یغما" نه بگوییم!

این یک سالی که بر ما کافه کوهیا گذشت چیزی نبود جز اشاعه ی فرهنگ دوستی و بازنویسی و بازگویی هر آنچه که از کوه آموخته بودیم...شاید برای رفتن به کافه کوه متحمل رنج و زحمت زیادی نمی شدیم ولی برای اون چیزی که قبلا" از کوه می بایست یاد می گرفتیم وقت زیادی گذاشته بودیم و آسون به دستش نیاورده بودیم و کافه کوه رو محل و مأمنی دیدیم برای انتقال مهر و مقاومتی که از کوه به ما رسیده بود .تجلی مهر در قبال مهربانی ها و مقاومت در مقابل بی مهری ها............و هر کسی فراخور ذوق و قریحه ای که داشت حضورش رو با چاشنی های مختلفی درآمیخت و محفل "کافه کوه" رو گرم تر کرد.

خیلی تأکید و اصرار داشتیم به اینکه برای کافه کوهمون حد و مرزی تعیین نکنیم و خط و نشونی نکشیم و اونو توی قالب و چهارچوبی قرار ندیم.چون می خواستیم چیزی باشه متعلق به همه و برای هر کسی که دوستش داره و فکر می کنه اونجا می تونه جایی باشه برای دوستی و همدلی های بیشتر و "کافه کوه" در این مورد آخر خیلی خوش درخشید و موفق عمل کرد.

ولی اکنون که صحبت از به "یغما" بردن نام "کافه کوه" شده شاید لازم می بود که قدرشو بیشتر بدونیم و بیشتر هواشو داشته باشیم...شاید کم کاری کردیم در حقش و در حق حفظ نامش و شاید بعد از این بیشتر باید در مورد خطرات و تهدیدهایی که در کمین کافه کوهه صحبت بشه.

نه نیاز به نشکیل کمپین هست و نه فراخوان...برای هر کسی که حداقل یک بار پاش به کافه کوه باز شده و یا دوستان عزیزی که همیشه پیگیر اخبار و گزارش ها و عکس های کافه کوه هستند واضح و مبرهنه که "کافه کوه" قوانین نانوشته ای داره و همه بدون اینکه بخواهیم و یا کسی مجبورمون کرده باشه خودمون رو ملزم به احترام به اون می دونیم.در این یک سال همه آموختیم که به اخلاقیات احترام بگذاریم و میخوام اسمشو بذارم وجدان کافه کوهی.

پس بدانیم و آگاه باشیم که :

کافه کوه از آن ماست و عزیزش می داریم..........

زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه رازآمده ای ؟


حق ما این نبود!

آلودگی هوای تهران : بحران یا فاجعه ؟!

قبل...............


و بعد ( در حال حاضر)..........

میخواستم زیر عکس ها بنویسم "بدون شرح" ولی یدفعه یاد این شعر افتادم :

"من از اون آسمون آبی می خوام................."!!!

کافه کوهی با طعم یلدا و البته دیزی!


    طبق معمول همه ی پنجشنبه های آخر ماه...با همون حس و حال همیشگی و همون شور و اشتیاق دیدار دوستان که البه ایندفعه آمیخته به چاشنی "یلدا بود و این جذاب تر و هیجان انگیزترش می کرد راهی دربند شدم.می دونستم که امروز قراره اتفاقای خیلی خوبی برامون بیفته و ساعت های خوب وخوشی رو در پیش داریم......

برام جالب بود که از همیشه زودتر جای پارک گیر آوردم.شاید چون هوا سردتر از همیشه بود! بدون معطلی راه افتادم برف خوبی اومده بود و کل مسیر پر از برف بود.دلم لک زده بود برای یه کوهنوردی .خیلی برام سخته که کوه ها رو هر روز می بینم و حتی حساب نقطه نقطه شو دارم که مثلا" دیروز تا کدوم قسمتش برف نشسته و امروز تا کجا ولی فرصت نمی کنم برم واین خیلی منو ناراحت می کنه.حتی همین دفعه هم هر چی سعی کردم زودتر راه بیفتم و یک کمی بیشتر برم بالا و بعد به بچه ها ملحق بشم نشد...طوری نیست...فعلا" شرایط اینجوریه دیگه..امیدوارم بعدآ بتونم حسابی از خجالت خودم در بیام...

توی مسیر که می رفتم بالا آقای ثابتیان گرامی رو دیدم و در رکاب ایشون به کافه ی گرممون پا گذاشتیم.لیلی و مهناز عزیزم و م.الف اونجا بودن و این خیلی خیلی باعث خوشحالی و شادی من شد.بلافاصله و بدون معطلی چون وقت زیادی نداشتیم در حد بضاعتمون(!) یه میز شب یلدایی چیدیم.این اتفاق برای من بار اول بود که میفتاد که یلدا رو در کنار دوستان کوهنوردم و دوستان وبلاگ نویسم جشن بگیرم و این خیلی برام با ارزش بود.همیشه اتفاقای خوبی که برای بار اول تو زندگیم میفته خیلی برام خاطره انگیز می شه و حتی با شیفت دیلیت هم از ذهنم پاک نمی شه(چه بهتر!).



بعد از مدتی سر و کله ی بچه های دیگه هم کم کم پیدا شد.امیرحسین و هزاری و دوست جدیدی به اسم سپیده که وقتی فهمیدم کرمانی هم هست خیلی ذوق کردم.خودش بنده خدا تعجب کرد که چرا من اینهمه ذوق زده شدم..نمیدونه که کرمان و کرمانی های عزیز خصوصا" کوهنورداشون برای من چه جایگاه ویژه ای دارن و در ضمن جای بچه های خوب و باصفای کرمانی همیشه تو کافه کوه خالی بود و این بار خوشبختانه یکی شون غافلگیرمون کرد.

در این بین دوستان دیگه ای هم به جمعمون اضافه شدن:آقا فرشید...میشناسینش که؟؟!! و بهرام که مخشاشو نوشته بود و تونسته بود بیاد و آقای ستوده ی گرامی با یه کیسه انار 100٪عالی و آبدار.نمیدونم چرا دیگه عادت کردم برای چیزایی که اقای ستوده همیشه زحمت می کشه و میاره درصد تعیین کنم.همش تقصیر شکلات پارمیدای هفتاد و هشت درصده:))))

بعد یه اتفاق بی نظیر دیگه افتاد.من برای بار اول تو عمرم دیزی خوردم.خیلی چسبید.عالی بود.بگو بعضیا اینقد دیزی میخورن،یه چیزی هس....نمی دونم بی مرامی کردم یا نه ولی دنبه شو نخوردم.اگه میخوردم بعد عذاب وجدان می گرفتمو تا خونه میدویدم!!.ولی عجب چیزی بود.معرکه بود......خدایا امروز میخوای با من چیکار کنی!!!!!!!!!!!!!!!!نکنه روز آخر عمرمونه؟؟؟؟!!!!!!!!نه بابا.....شایعه اس......

و بعد بلافاصله عکس های دسته جمعیمون رو گرفتیم.و رسیدیم به قسمت خوب ماجرا و اهداء هدیه های نفیس از طرف کسی که اومده بود بگه هم آدم خوبه ی ماجراس و هم ازونجور خونواده ها نیس که فقط تو تولد کسی یه شعر بخونه و کادو نده.....و اون کسی نیست جز اقای ثابتیان که به من و اقا فرشید هدیه داد و در همین جا از ایشون خیلی تشکر می کنم.به جان خودم راضی به زحمتشون نبودم.و همینطور تشکر بابت قهوه ی اسپرسو.خیلی عطر و طعم خوبی داشت...فنجونش چقدر خوشگل بود:)


و بعد عرض ارادتی طبق به حضرت حافظ و تفآلی......لیلی نازنینم برام فالمو خوند و جناب حافظ فرمودن که هفت روز دیگه قراره یه اتفاق خاصی بیفته...منتظرم بببینم چی میشه.امیدوارم چیز خوبی باشه.منتظر خبرها و اتفاقای خوبی هستم.حافظ جون هوای منو داشته باش:)

چون وقتمون کم بود امروز بلافاصله هر آنچه که آورده بودیم رو با سرعت هر چه تمام تر خوردیم و بعضی از دوستان در این زمینه کمک شایان توجهی به این امر کردن.پول دیزی هم به روش بسیار خدا پسندانه دانگانه شد و همه سهم خودشون رو پرداختن..راستی بقیه پولمون چی شد؟؟؟؟!!!!اهان..رفت تو صندوق تن خواه!!!

این دفعه صحبت خاصی در مورد موضوعی نشد و معارفه هم نداشتیم.خدا رحم به پروردگار کرد.خیلی خودمو اماده کرده بودم که تو معارفه بگم من فرشته احمدیان فر وبلاگ پلوار هفتاد و بعد یه از همه جا بی خبری بپرسه "پلوار" یعنی چی و من برم رو منبر و براش توضیح بدم ولی وقت نشد دیگه!!!.

فقط از آقای ستوده بابت گذاشتن انواع و اقسام پست های جور و واجور و فعالیت زیاد وبلاگیشون و سرعت در نوشتن و آپلود عکس شد.دست راستشون زیر سر وبلاگ من.مَردم ده تا ده تا وبلاگ دارن من تو یکیش موندم...البته جناب فرشید خان فرمودن آدم اگه این کاره باشه فقط شاید نیمساعت وقت بگیره.من که همین الآنش 3 ساعته که نشستم تا یه گزارش کافه کوه بنویسم!!!!!

و اینم از عکس دسته جمعی ..........


کافه کوه ایندفعه خیلی زودتر از همیشه تموم شد.چون بیشتر دوستان و همینطور خودِ من میخواستیم ساعات باقی مونده ازین شب طولانی و بابرکت و بیادموندنی رو در کنار خونواده هامون جشن بگیریم.یکی از خوبی های شب یلدا و برکاتش جمع شدن ریز و درشت خونواده دور هم و در زیر سایه ی بزرگترای خونواده است.پدرها و مادر ها..پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها..خدا حفظشون کنه باعث صفا و صمیمیتن.

و این عکس هم برای تشکر و قدردانی از علی آقا پسر مرحوم محمد تهرانی که هر پنجشنبه ی اخر ماه میزبان بر و بچه های کافه کوهیه.خدا حفظش کنه.من که خودم به شخصه خاطرات زیادی از کافه محمد تهرانی دارم.


در مسیر برگشت هم کمی برف بازی کردیم و من متاءسفانه نتونستم تا پایین بچه ها رو همراهی کنم و به همت و معجزه ی قهوه ی اسپرسویی که خورده بودم با یه سرعت باور نکردنی خودم رو رسوندم پایین که زود برسم خونه.البته با عرض معذرت از مهناز عزیزم که نتونستم افتخار همراهی تا پایین رو باهاش داشته باشم:(



خیلی این نور چراغارو تو این ساعت از روز دوست دارم.

پ.ن 1 : جای همه ی دوستانی که قبلا" به کافه کوه اومده بودن و اونایی که دوست داشتن پیش ما باشن و به هر دلیلی نتونستن خالی بود.شرمنده که تک تک اسم نمی برم ولی نمی تونم اسمی از لیلای عزیزم (وبلاگ کومالیا) نبرم.خیلی یادت بودیم لیلا جان.

پ.ن 2 : دوست خوبی به اسم سهیلا در آخرین لحظات به ما ملحق شد که نتونستیم درست و حسابی همدیگه رو ببینیم.امیدوارم تو کافه بعد بیشتر با هم آشنابشیم.

و سخن آخر : شب یلدای همگی مبارک...با آرزوهای خوب برای همه ....همه امروز آدم خوبه ی ماجرا بودن:) 

خداروشکر که ایندفعه تونستم زود گزارشمو بذارم.ولی اینو بدونین که کاری تو دنیا سخت تر از گزارش نویسی نیست.یا شایدم وبلاگ نویسی!!

به امید دیدار در کافه کوه دی ماه ...کافه کوه داره یک ساله  می شه...هورااااااااااااااااااااااااا

کافه کوه می روم پس هستم...........

مدتی پیش یه مطلبی تو روزنامه خوندم با عنوان "وبلاگ می نویسم پس هستم! " که توش اینطور نوشته بود که :

" ایران یکی از کشورهای پیشگام در وبلاگ نویسیه و ایرانی ها جایگاه دهم وبلاگستان جهان رو دارن."

و از این جا به بعدش برام جالبه : "بیش از هشت میلیون وبلاگ فارسی در سامانه های وبلاگ نویسی داخلی یا خارجی ثبت شده.در بدبینانه ترین برآوردها گفته میشه 10 درصد اون ها فعال به شمار می رن؛یعنی 800 هزار وبلاگ نویس فعال که روزانه یک پست تو وبلاگ خودشون منتشر می کنن.موتورهای جست و جوی اینترنتی برای هر جست و جوی کلمات فارسی ، بیش از 70 درصد یافته های خودشونو از میون محتوای وبلاگ فارسی ارائه می دن."

اینا رو که خوندم رفتم تو فکر که من کجای این دنیای وبلاگ نویسیم و سهم من چقدره؟؟؟!!!!به ضرب و تقسیم و جمع و تفریق و ماشین حساب و جذر و رادیکال نیازی نبود..نمودار و آمار و انتگرال و مشتق هم که به کارم نمیومد..فقط کافی بود یک کمی حافظه مو بکار بندازم ، اگه حافظه ام هم خواست بامرام بازی دربیاره و زیاد ناامیدم نکنه و شرمنده نشم یه چرخی تو وبلاگ خودم بزنم و به وضع اسفبارم پی ببرم و یه راست برم سراغ یه دستمال نانو که آبگیری خوبی داشته باشه و بتونه این همه عرق رو از روی پیشونیم جمع کنه.........حالا شرمنده ی کی شدم نمی دونم یا دنیای مجازی ...یا خوننده ها( به قول حسین رضایی) یا خودم یا جناب بلاگفا که این فضا رو در اختیارم گذاشته نمی دونم !!!!!!!!!!!!

بعد که از حال خودم اومدم بیرون دیدم فقط وبلاگ نویس نباید باشی که "باشی" می تونی کار های دیگه ای هم بکنی که به بقیه نشون بدی "هستی"و فراموش نشی....مثلا" گاهی موقعا به وبلاگای بقیه سر بزنی و یه کامنت محبت آمیز بذاری و یا یه مسیج با چاشنی ارادت و یا اگه اینا نشد و مقدور نبود(دست تقدیر یاری نکرد) به یادشون باشی....و یا این که به "کافه کوه " بری تا دیگه حضورا" و علنا" ثابت کنی هستی و مدارکشم موجود باشه.....که من به شخصه این راه آخری رو به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دستش بدم و برام خیلی ارزش داره.بودن در یک جمع گرم و صمیمی و دیدار با دوستانی که از راه های دور و نزدیک به کافه کوه اومدن خیلی با ارزشه.نه می تونم و نه می خوام که به این راحتی از دستشون بدم.حضور تک تکشون گرمی بخش این محفل ساده ی دوستانه اس...

یه بار یه دوستی پرسید این همه وقت نمیذارین و تو این شلوعی و ترافیک عصر پنجشنبه می رین بالا که یه چایی بخورین و گپ بزنین؟؟؟؟!!!!!!!بهش گفتم یا بیا یا گزارشای بچه هایی که میان کافه کوه رو دقیق بخون..خیلی چیزاس که تو این گزارشا مستتره و شاید نیازی به گفتنش نباشه..خیلی اتفاقای خوبی در لابلای این چایی خوردنا و گپ زدنا میفته..."تو مو می بینی و کافه کوهی ها پیچش مو".........

تبریک به اقای ستوده بخاطر گرفتن مدرک راهنمایان کوهستان(ECO TOUR GUIDE)و تشکر بابت اهداء کتابی که خودشون نوشتن و همینطور شکلات پارمیدای 70٪.

و سپاس فراوان از آقای بابازاده ی گرامی بابت ارسال کتاب راهنمای صعود قله های ایران،اثر زنده یادفریدون اسماعیل زاده.

دیداری خوشایند و نه چندان غیر منتظره با آقا فرید و کیان و ژینای نازنین و بیانه  و همراهان دیگرشون که باعث خوشحالی من شد.بازم می گم که به کرد های عزیزمون خیلی ارادت دارم.


اتفاق خوب دیگهای که تو مسیر برام افتاد دیداری دلچسب با آنای عزیزم بود که از بعد صعود ششم قلم(قله یخچال) دیگه ندیده بودمش...همونطور گرم و مهربون بود.کاش میومد کافه کوه و بیخیال بالا رفتن می شد.


حضور لیلای عزیز،شیر زن قروه ی کردستان به اتفاق همسرگرامی(آقا مهدی) و پسرشون(مشتاق) باعث صفای دو صد چندان کافه کوه شد.با تشکر از کشمش و گردوهایی که آورده بودن.


برگزاری جشن تولد اقا فرامرز که البته فرزاد من هم این وسط بی نصیب نموند:)


بطور کاملا" اتفاقی متوجه شدیم بیانه و شهناز و فرزاد هر سه تاشون متولد 9 آبان هستن و هر سه تاشون معتقد بودن 9 آبانی ها موجودات خیلی خوب و دوست داشتنیی هستن:)


و این هم یه عکس کاملا" فمنیستی...ورود اقایان ممنوع.البته به این عکس نه به کافه:)


آشنایی با علی سعیدی گرامی(وبلاگ نقاب کوهستان).خیلی دوست داشتم عکس هایی رو که با این دقت می گرفتن ببینم که خوشبختانه همه رو توی وبلاگشون گذاشتن.


حضور گرم و پربار دوستان خوبمون در کانون جوانان منطقه یک و اعلام خبری مبنی بر برگزاری جشنواره ی "یادی از آن روزهای شمیران" و شرایط و نحوه ارسال آثار به جشنواره.


ثبت بهترین و زیباترین لحظات با حضور دوستان کافه کوهی.


حضور مجدد آقای عزیز حبیبی گرامی و نمودی عینی برای بزرگ منشی و یه دنیا تجربه های خوب.


این عکس هم تقدیم به آقای عباس ثابتیان عزیز.به پاس حضور گرم و پربارشون در کافه کوه.همیشه با کلی هدیه و با دست پر به کافه میان.



و این هم کوه نویس ها و کوه نوردهای آینده مون.بنظر خودم این عکس زیباترین عکس این ماهه.حواسمون باشه که با رفتارهامون می تونیم درس های زیادی به این نوگلانمون بدیم.

از راست:مشتاق پسر لیلای عزیز ؛ ژینا دختر اقا فرید ؛ فرزاد پسر خودم ؛ الینا دختر آقای مصطفوی.


مسیر برگشت هم برای خودش صفایی داره.مخصوصا" اگه همراه با شنیدن صدای خوش آواز دوستان باشه و همینطور لگدپرانی های شیطنت آمیز;)

خوب...........اینم از این.....خیالم راحت شد.حالا می تونم یه نفس راحت بکشم.بالاخره موفق شدم بعد از یه هفته گزارش کافه کوه رو بذارم.از دوستان خوبم بابت دیر به انجام رسوندن این وظیفه ی خطیر(!)عذرخواهی می کنم.دوستی بزرگوار می گفت که ماه پیشکه خودت نرفتی کافه کوه خیلی بال بال می زدی که عکس و گزارشی از کافه کوه به دستت برسه حالا خودت چرا نمیذاری؟دیدم راست می گه...می دونم که خیلی ها منتظرن.مثل رضا(رازکوه) وبهرام که جاشون هم خیلی خالی بود.

دیدار با این دوستان خوب بسیار باعث خوشوقتی من شد:

پری و شهناز عزیز که از کوهنوردان اعزامی به امریکا بودن.امیدوارم دوباره ببینمشون.نادره باقری عزیز که ایشون هم جزو اولین کسانی هستن که موفق به دریافت مدرک راهنمایان کوهستان شدن.اقای خاکسار خونگرم که همیشه از راه دور زحمت می کشن میان و با شیرینی های خوشمزه ی اهوازی کام همه رو شیرین می کنن.سحر عزیز به اتفاق مادر گرامی و بقیه همراهانش(نمی دونم چرا نیومد تو عکس آبانی ها وایسه!!!).آقای عباس ثابتیان که هم کلی هدیه آورده بودن و هم زحمت پرداخت پول چایی رو کشیدن.حسین رضایی(که ایندفعه سکوت پیشه کرده بود.من که نفهمیدم چرا!!).لیلی گلم که بابت تهیه کیک و درخت های لاس وگاس روی کیک زحمت زیادی رو متقبل شده بود.مهناز دوست داشتنی . آقا فرشید گرامی. امیر حسین ساعی و کوشا که همیشه زحمت تهیه کادوهای تولد رو میکشه و الی مهربون.آقای مصطفوی گرامی و میم.الف عزیز.

دوستان دیگه ای هم که بی اندازه جاشون خالی بود.آقای بابازاده،آقای عزیزاللهی،آقای زارعی،ژاله،پرستو،علی شاه محمدی،آرزو احمدزاده،احسان،مهشید،رضا(رازکوه)،آرزو و مهدی،بهرام،پنه لوپه،مهناز رستگار،ماهزاده،رامیار،مطهره،یاسمین،کوهدخت،صدرا،آقا مهران،شازده کوچولو،مرضیه درویشی،مرضیه کشاورز،پرستو،یوسف،هزاری،مهری،پریسا ،آقای کیخایی،سعیده،مرتضی غفوری،رها ،ایاز ،الهه حمیدی، سوسن،یاغیش،الهام و علی موسوی(خواننده ی بی کامنت) ،آذر و دیگر دوستان..........

به امید دیدار همگی در کافه کوه آذر.


فیلتر و تصفیه آب شخصی در سفر

" یکی از مشکلات سفر و گردشگری و کوهنوردی در طبیعت تامین آب آشامیدنی سالم می باشد ، خیلی اوقات در طول سفر با کمبود آب مواجه می شویم  ، بسیار اتفاق می افتد که آب در اطراف مان پیدا می شود ولی آب سالم نیست ، روش های مختلفی را در آموزش ها برای ضد عفونی کردن بکار می بریم که باز هم کارآیی لازمه را ندارد، اختراع یک فیلتر شخصی که در حقیقت یک کارخانه تصفیه آب شخصی است در سفر می تواند جهت تامین آب آشامیدنی سالم مفید واقع شود ، به این مطلب توجه کنید ...."
برای خوندن ادامه ی این مطلب مفید و جالب به وبلاگ نشاط کوهستان مراجعه کنید.

http://www.neshate-koohestan.ir

کافه کوه مهر

کافه کوه مهر با حضور جمعی از دوستان خوبم در کافه محمد تهرانی طبق روال معمول در کافه محمد تهرانی(دربند-بالاتر از ایستگاه تله سیژ-بعد از پس قلعه) در آخرین پنجشنبه مهر برگزار شد.

با عرض تاءسف فراوان من نتونستم در این جمع حضور داشته باشم.مهر ماه هم رفت...مهر دل هایتان پایدار

برای دیدن عکس ها و خوندن گزارش به وبلاگ های زیر مراجعه کنید.

وبلاگ کومالیا-لیلاhttp://komalia.blogfa.com/

وبسایت غریبه-بهرامhttp://gharibe.ir/

آدامسی که به روی زمین پرت میشه


آیا می دونستی؟

آدامسی که به روی زمین پرت میشه 

برا پرنده ها حکم تکه نون رو داره و وقتی

پرنده شروع به خوردن اون میکنه

تو گلوش گیر کرده و مانع از این میشه که پرنده

هر نوع آب و غذای واقعی رو قورت بده به این ترتیب

 پرنده به طرز دردناکی اون هم ذره

ذره جون می ده!!!

 

 

 مسئولیت زباله های مان را عهده دار شویم

استاد علیرضا نادری کارشناس حیات وحش و پروانه ها

این مطلب را به اشتراک بگذارید 

+ نوشته شده در  دوشنبه

همنورد کوچک من

بعضی موقعا از کنار بعضی اتفاقای دنیای حقیقی میشه به راحتی گذشت و خیلی ساده باهاشون کنار اومد و یا بهشون محل نذاشت تا مشمول مرور زمان بشن و یا فراموش بشن.....یه موقعایی هم وانمود می کنیم که مشکلمون اونقدر بزرگ نیست که خیلی بهش بها بدیم...و یا این که به خودمون می خوایم بقبولونیم که خیلی قوی هستیمو مشکل باید خیلی مشکل باشه تا مارو از پا بندازه و یه زمانیم اینقدر به خودمون مغرور می شیم که عمرا" چیزی بتونه ما رو از روال عادی زندگیمون و علائقمون و برنامه هامون دور کنه و به خودمون میگیم:"حساب همه چی رو کردم..همه چی داره خوب پیش می ره و حواسم به همه چی هست"......ولی زهی خیال باطل..گاهی خطراتی زندگی ما و اطرافیانمونو تهدید می کنه که توی هیچ کدوم از برنامه ریزی هامون بهش فکر نکردیم....حتی بعنوان یه تبصره یا یه پی نوشت ساده بهش نپرداختیم...اصلا" تو مخیله مون نبوده و روش حسابی باز نکردیم....گاهی همچین قشنگ و درست و حسابی و ناغافل یه چیزی تو کاسه مون گذاشته می شه که تصورشم نمی کردیم و اونجاس که تازه می فهمیم هیچ چیزی غیر ممکن نیست و یاد اون جمله میفتیم که "خطر بیخ گوشمونه" و این که ما تافته ی جدا بافته نیستیم.هر چیزی که برای بقیه اتفاق میفته می تونه برای ما و عزیزترین کسایی که داریم هم پیش بیاد...خیلی راحت تر تر از اونی که فکرشو بکنیم ....بدون هیچ مقدمه و خیلی ناگهانی...در عرض چند ساعت می شه ورق زندگی برگرده و آدم بره تو اوج نگرانی و دلواپسی و عجز و درموندگی و........نابودی..............

اوایل این مهر ماه دوست داشتنی و شروع مدرسه بود که دست سرنوشت یکی ازین اتفاقای پیش بینی نشده و ناراحت کننده رو برای ما رقم زد...پسرم(فرزاد) با درد شدید کشاله ران به خونه اومد...لنگ لنگون....البته دو روزی می شد که از یه درد کم شکایت داشت و مام می گفتیم چیز مهمی نیست و مربوط به رشدته و داری قد می کشی...ولی اونروز مسئله فرق می کرد.حتی پاشو نمیتونست زمین بذاره.درد زیادی داشت و خیلی ناراحتش می کرد.مخصوصا" برای فرزاد که بچه نازنازویی نبود و آستانه درد بالایی داشت.برای همین جای تاءمل نبود و سریع بردمش دکتر و بعد از گرفتن شرح حال و بررسی عکس رادیولوژی تشخیص متخصص ارتوپد یه بیماری بود به اسم " Slipped Capital Femoral Epiphysis ".و برای اطمینان بیشتر درخواست MRI کرد و تاءکید زیادی کرد روی این که پاش رو زمین نگذاره و براش عصا بگیرید....خدای من؟؟؟‍‍!!!!یدفه چی شد..این بچه که سالم بود....عصا؟؟؟!!!!یعنی فرزاد با عصا راه بره؟؟؟مدرسه هم نره؟؟؟دنیا تیره و تار شد برامون.مخصوصا" وقتی که از احتمال عمل جراحی (pining)صحبت شد......این شد سرآغازی برای تحقیق در مورد این بیماری و علل و عواملش و شکل گیری "چرا"های بی پایان در مغزم و به جواب نرسیدن ها..سرچ های مکرر در مورد این بیماری و مطالعه آخرین مقالات در این ارتباط و گفته های پزشکای فوق تخصص همه و همه مارو نگران تر می کرد.

بیماری ساده ای نبود.لغزش غضروف مفصل ران بود.که جزو موارد اورژانس اورتوپدیه که بلافاصله پس از تشخیص باید جراحی انجام بشه و pinگذاری انجام بشه و بعد از عمل احتیاج به مراقبت های شدید و پیگیری های دقیق وجود داره.و تا زمانی که صفحه رشد از حالت غضروفی به استخوانی تبدیل نشه باید بیمار با عصا راه بره و از هر وفعالیت ورزشی و تحرکی دور باشه....و با وجود تمام مراقبت ها ؛عوارض(side effect)زیادی هم داره.از جمله نکروز(سیاهی) سر استخوان ران؛کوتاهی پا؛کندرولیز Chondrolysis یا خراب شدن غضروف مفصل رانه که کندرولیز میتونه موجب درد و محدودیت حرکت در مفصل بشه.

ذره ای از اونچه که گفته شد کافی بود تا سایه سنگین غم و اندوه و نگرانی با چاشنی اشک های به دور از چشم بقیه و بغض های فروخورده کل اعضاء خونواده کانون گرم زندگیمونو بی اندازه تحت تاءثیر خودش قرار بده...فکر کردن به این که چقدر همدیگه رو دوست داریم و چقدر برامون سخته که یکیمون دچار ناراحنی بشه.....و این که چقدر نعمت داشتن سلامتی نعمت بزرگیه و ازش غافلیم....روزهای سختی بود...برام قابل تصور نبود که فرزاد قراره عمل بشه و با عصا راه بره و تحرکی نداشته باشه.آخه مگه میشد این بچه رو جایی نشوند ...اونم بچه ی به این پر جنب و جوشی و بانشاط و فعال رو!!!!!!!!!!!!!!خیلی قبولش سخت بود....

تصمیم گرفتیم که نظر پزشکای دیگه رو هم بدونیم.بخاطر همین به پیگیری هامون ادامه دادیم..با مسئله ی عجیبی روبرو شدیم و اونم نظرات و تشخیص های متفاوتی بود که داده می شد.یعنی بین پزشکان فوق تخصص ارتوپدی اطفال تو این زمینه اختلاف نظر وجود داشت و این برای "ما" خیلی خوشحال کننده بود.نتیجه ی MRI هم امیدوار کننده بود.هیچ نوع ضایعه ی خاصی دیده نمی شد.فقط از وجود مقداری مایع مفصلی صحبت شده بود.نتیجه ی آزمایشات هم خوب بود...هر چی بیشتر پیگیری می کردیم نگرانیمون کمتر می شد و خیالمون راحت تر می شد.فرزاد هم روز به روز خوشبختانه داشت دردش کمتر می شد و بدش نمیومد که عصاش رو کنار بذاره.تا اینکه آخرین ویزیتی که شد بقدری دکتر با اطمینان و محکم باهامون حرف زد که جای هیچ شکی باقی نموند.گفت احتمالا" یا ضربه خورده یا فعالیت فیزیکی شدیدی انجام داده که این در مورد فرزاد بخوبی می تونست صدق کنه:))

....قبل ازینکه داخل مطب بشیم فرزاد ناقلا هی می خواست منو به یه بهونه ای از اونجا دور کنه که نرم باهاش تو و فقط با پدرش بره...فهمیدم که می ترسه دوباره گریه کنم و اینکار من ناراحتش می کرد.پس بهش قول داده بودم که گریه نکنم...بعد که اومدیم بیرون و اینقدر خوشحال بودیم بهش گفتم حالا اجازه دارم اشک شوق بریزم؟گفت اگه از خوشحالیه طوری نیست......خدایا شکرت.............خدایا ازت ممنونم..............

فرزاد اولین شمع کافه کوه رو روشن کرد.امیدوارم صدمین شمع رو هم خودش روشن کنه.

در حال حاضر فرزاد دوباره مدرسه اش رو شروع کرده ؛گرچه مطمئنیم که تومدرسه نمی گیره یه گوشه آروم بشینه ولی بهش سفارش کردیم که حداقل یکماهی رو زیاد ورجه وورجه نکنه تا تکلیف اون مایع مفصلیش هم روشن بشه.دکتر گفته بهترین ورزش براش شنا کردنه.ولی من گوشم به این حرفا بدهکار نیست.اون همنورد کوچک منه...همنورد دلبندم:×

و من و همسر بی اندازه مهربونم و دختر نازنینم و بستگان بامحبتمون بی اندازه خوشحالیم.


یکی از بزرگترین و بهترین نعمت هایی که خدا به من داده داشتن پدر و مادری مهربون و دوست داشتنی و بزرگواره که ارزششون برام بی نهایته.همیشه و در هر لحظه تو غم و شادی یار و همراه و حامی و پشتوانه ی گرم و مطمئنی برای من بودن.الآن که خودم یه مادرم می فهمم که چقدر روزای سخت و پراسترسی رو کشیدن تا ما اینقدر شدیم.ٱآرزوم اینه که سایه شون رو سر ما حفظ بشه و سلامت باشن.عاشقوشنم.

این ها رو نوشتم به چند دلیل:

1ـ اطلاع رسانی در مورد وجود چنین بیماری.در پسرهای نوجوان که تو سن رشد هستند و چاق هستند بیشتر دیده می شه.کم کاری تیروئید هم میتونه از عوامل زمینه ایش باشه.

2ـ به نظر یک پزشک اکتفا نکنیم و نظرات متخصصین دیگه رو هم جویا بشیم.

3ـ به تلنگرهایی که در طول زندگی میخوریم اهمیت بدیم.گاهی همین تلنگرا به ما می فهمونن که چقدر همدیگه رو دوست داریم و چقدر برامون سخته که یکیمون مشکلی پیدا کنه.قدر داشته هامون رو بدونیم..عشق؛سلامتی؛شادی؛آرامش؛با هم بودن و.........

چو عضوی به درد آورد روزگار                         دگر عضوها را نماند قرار(با درود یه سعدی بزرگ)

4ـاین مدت که فرزاد رو باید با عصا به مراکز درمانی مختلف می بردیم به یه نکته خیلی توجه کردم.متوجه شدم واقعا" معلولین جسمی و حرکتی واقعا" زندگی سختی رو میگذرونن.خیلی دلم میخواد در این باره یه پست جداگونه بذارم و عکس هایی تهیه کنم از پیاده رو های پر از چاله چوله و یا پل هایی جلوش ماشین پارک شده یا مراکز درمانی که از آسانسور بی بهره ان یا اگه رمپ دارن اینقدر شیب این رمپ زیاده که حرکت از روی اون به سختی انجام می شه.با مشکلات زیادی این مدت برخورد کردم.به خودم میگفتم ما چند هفته فقط با مشکلی روبرو بودیم.وای به حال کسانی برسه که همیشه باید با ویلچر یا عصا تردد کنن.و همینطور برای نابینایان عزیز خیلی شرایط سختی وجود داره .در جایی که مدت هاست صحبت از ساماندهی معابر عمومی برای راحتی حرکت معلولین می شه!!!

5ـ و نکته ی مهم دیگه:هزینه های بالای درمان برای قشر کم درآمد جامعه ست.به معنای واقعی در طی این مدت نمایشی از فقر و درموندگی و بیچارگی رو در چهره های افرادی که به علت های مختلف به مراکز درمانی مراجعه کرده بودند دیدم.ساعت های طولانی انتظار برای ویزیت؛نبودن محلی برای نشستن؛شلوغی،مشاجرات و بگو مگوهایی که بعلت عدم رعایت نوبت یا عدم پاسخگویی مسئولیت گاها"به درگیری های فیزیکی می انجامید؛طول کشیدن درمان و تحمیل هزینه های اضافی بابت اقامت در شهر تهران؛و به این نکته اضافه کنم که چون چندسالی در بیمارستان مشغول به کار بودم از عدم رضایت شغلی ؛حقوق ناکافی؛خستگی و افسردگی ؛نابرابری ها و چهره های مغموم پرسنل بیمارستان ها هم نباید غافل شد.

منو ببخشید....عجب کلاف پیچیده ای شد...........مشکلات زیاده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با عذرخواهی از بابت غیبت طولانی..فک کنم موجه بود؛نه؟

و در آخر:باید بگم که در کمال ناباوری و بهت و حیرت کافه کوه مهر رو نمی تونم افتخار دیدار و همنشینی با دوستان خوبم رو داشته باشم و ازین بابن واقعا" متاءسفم.....دلم راءس ساعت 3 پنجشنبه 27 مهر اون بالاس و پیش بچه ها....