طبق معمول همه ی پنجشنبه های آخر ماه...با همون حس و حال همیشگی و همون شور و اشتیاق دیدار دوستان که البه ایندفعه آمیخته به چاشنی "یلدا بود و این جذاب تر و هیجان انگیزترش می کرد راهی دربند شدم.می دونستم که امروز قراره اتفاقای خیلی خوبی برامون بیفته و ساعت های خوب وخوشی رو در پیش داریم......

برام جالب بود که از همیشه زودتر جای پارک گیر آوردم.شاید چون هوا سردتر از همیشه بود! بدون معطلی راه افتادم برف خوبی اومده بود و کل مسیر پر از برف بود.دلم لک زده بود برای یه کوهنوردی .خیلی برام سخته که کوه ها رو هر روز می بینم و حتی حساب نقطه نقطه شو دارم که مثلا" دیروز تا کدوم قسمتش برف نشسته و امروز تا کجا ولی فرصت نمی کنم برم واین خیلی منو ناراحت می کنه.حتی همین دفعه هم هر چی سعی کردم زودتر راه بیفتم و یک کمی بیشتر برم بالا و بعد به بچه ها ملحق بشم نشد...طوری نیست...فعلا" شرایط اینجوریه دیگه..امیدوارم بعدآ بتونم حسابی از خجالت خودم در بیام...

توی مسیر که می رفتم بالا آقای ثابتیان گرامی رو دیدم و در رکاب ایشون به کافه ی گرممون پا گذاشتیم.لیلی و مهناز عزیزم و م.الف اونجا بودن و این خیلی خیلی باعث خوشحالی و شادی من شد.بلافاصله و بدون معطلی چون وقت زیادی نداشتیم در حد بضاعتمون(!) یه میز شب یلدایی چیدیم.این اتفاق برای من بار اول بود که میفتاد که یلدا رو در کنار دوستان کوهنوردم و دوستان وبلاگ نویسم جشن بگیرم و این خیلی برام با ارزش بود.همیشه اتفاقای خوبی که برای بار اول تو زندگیم میفته خیلی برام خاطره انگیز می شه و حتی با شیفت دیلیت هم از ذهنم پاک نمی شه(چه بهتر!).



بعد از مدتی سر و کله ی بچه های دیگه هم کم کم پیدا شد.امیرحسین و هزاری و دوست جدیدی به اسم سپیده که وقتی فهمیدم کرمانی هم هست خیلی ذوق کردم.خودش بنده خدا تعجب کرد که چرا من اینهمه ذوق زده شدم..نمیدونه که کرمان و کرمانی های عزیز خصوصا" کوهنورداشون برای من چه جایگاه ویژه ای دارن و در ضمن جای بچه های خوب و باصفای کرمانی همیشه تو کافه کوه خالی بود و این بار خوشبختانه یکی شون غافلگیرمون کرد.

در این بین دوستان دیگه ای هم به جمعمون اضافه شدن:آقا فرشید...میشناسینش که؟؟!! و بهرام که مخشاشو نوشته بود و تونسته بود بیاد و آقای ستوده ی گرامی با یه کیسه انار 100٪عالی و آبدار.نمیدونم چرا دیگه عادت کردم برای چیزایی که اقای ستوده همیشه زحمت می کشه و میاره درصد تعیین کنم.همش تقصیر شکلات پارمیدای هفتاد و هشت درصده:))))

بعد یه اتفاق بی نظیر دیگه افتاد.من برای بار اول تو عمرم دیزی خوردم.خیلی چسبید.عالی بود.بگو بعضیا اینقد دیزی میخورن،یه چیزی هس....نمی دونم بی مرامی کردم یا نه ولی دنبه شو نخوردم.اگه میخوردم بعد عذاب وجدان می گرفتمو تا خونه میدویدم!!.ولی عجب چیزی بود.معرکه بود......خدایا امروز میخوای با من چیکار کنی!!!!!!!!!!!!!!!!نکنه روز آخر عمرمونه؟؟؟؟!!!!!!!!نه بابا.....شایعه اس......

و بعد بلافاصله عکس های دسته جمعیمون رو گرفتیم.و رسیدیم به قسمت خوب ماجرا و اهداء هدیه های نفیس از طرف کسی که اومده بود بگه هم آدم خوبه ی ماجراس و هم ازونجور خونواده ها نیس که فقط تو تولد کسی یه شعر بخونه و کادو نده.....و اون کسی نیست جز اقای ثابتیان که به من و اقا فرشید هدیه داد و در همین جا از ایشون خیلی تشکر می کنم.به جان خودم راضی به زحمتشون نبودم.و همینطور تشکر بابت قهوه ی اسپرسو.خیلی عطر و طعم خوبی داشت...فنجونش چقدر خوشگل بود:)


و بعد عرض ارادتی طبق به حضرت حافظ و تفآلی......لیلی نازنینم برام فالمو خوند و جناب حافظ فرمودن که هفت روز دیگه قراره یه اتفاق خاصی بیفته...منتظرم بببینم چی میشه.امیدوارم چیز خوبی باشه.منتظر خبرها و اتفاقای خوبی هستم.حافظ جون هوای منو داشته باش:)

چون وقتمون کم بود امروز بلافاصله هر آنچه که آورده بودیم رو با سرعت هر چه تمام تر خوردیم و بعضی از دوستان در این زمینه کمک شایان توجهی به این امر کردن.پول دیزی هم به روش بسیار خدا پسندانه دانگانه شد و همه سهم خودشون رو پرداختن..راستی بقیه پولمون چی شد؟؟؟؟!!!!اهان..رفت تو صندوق تن خواه!!!

این دفعه صحبت خاصی در مورد موضوعی نشد و معارفه هم نداشتیم.خدا رحم به پروردگار کرد.خیلی خودمو اماده کرده بودم که تو معارفه بگم من فرشته احمدیان فر وبلاگ پلوار هفتاد و بعد یه از همه جا بی خبری بپرسه "پلوار" یعنی چی و من برم رو منبر و براش توضیح بدم ولی وقت نشد دیگه!!!.

فقط از آقای ستوده بابت گذاشتن انواع و اقسام پست های جور و واجور و فعالیت زیاد وبلاگیشون و سرعت در نوشتن و آپلود عکس شد.دست راستشون زیر سر وبلاگ من.مَردم ده تا ده تا وبلاگ دارن من تو یکیش موندم...البته جناب فرشید خان فرمودن آدم اگه این کاره باشه فقط شاید نیمساعت وقت بگیره.من که همین الآنش 3 ساعته که نشستم تا یه گزارش کافه کوه بنویسم!!!!!

و اینم از عکس دسته جمعی ..........


کافه کوه ایندفعه خیلی زودتر از همیشه تموم شد.چون بیشتر دوستان و همینطور خودِ من میخواستیم ساعات باقی مونده ازین شب طولانی و بابرکت و بیادموندنی رو در کنار خونواده هامون جشن بگیریم.یکی از خوبی های شب یلدا و برکاتش جمع شدن ریز و درشت خونواده دور هم و در زیر سایه ی بزرگترای خونواده است.پدرها و مادر ها..پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها..خدا حفظشون کنه باعث صفا و صمیمیتن.

و این عکس هم برای تشکر و قدردانی از علی آقا پسر مرحوم محمد تهرانی که هر پنجشنبه ی اخر ماه میزبان بر و بچه های کافه کوهیه.خدا حفظش کنه.من که خودم به شخصه خاطرات زیادی از کافه محمد تهرانی دارم.


در مسیر برگشت هم کمی برف بازی کردیم و من متاءسفانه نتونستم تا پایین بچه ها رو همراهی کنم و به همت و معجزه ی قهوه ی اسپرسویی که خورده بودم با یه سرعت باور نکردنی خودم رو رسوندم پایین که زود برسم خونه.البته با عرض معذرت از مهناز عزیزم که نتونستم افتخار همراهی تا پایین رو باهاش داشته باشم:(



خیلی این نور چراغارو تو این ساعت از روز دوست دارم.

پ.ن 1 : جای همه ی دوستانی که قبلا" به کافه کوه اومده بودن و اونایی که دوست داشتن پیش ما باشن و به هر دلیلی نتونستن خالی بود.شرمنده که تک تک اسم نمی برم ولی نمی تونم اسمی از لیلای عزیزم (وبلاگ کومالیا) نبرم.خیلی یادت بودیم لیلا جان.

پ.ن 2 : دوست خوبی به اسم سهیلا در آخرین لحظات به ما ملحق شد که نتونستیم درست و حسابی همدیگه رو ببینیم.امیدوارم تو کافه بعد بیشتر با هم آشنابشیم.

و سخن آخر : شب یلدای همگی مبارک...با آرزوهای خوب برای همه ....همه امروز آدم خوبه ی ماجرا بودن:) 

خداروشکر که ایندفعه تونستم زود گزارشمو بذارم.ولی اینو بدونین که کاری تو دنیا سخت تر از گزارش نویسی نیست.یا شایدم وبلاگ نویسی!!

به امید دیدار در کافه کوه دی ماه ...کافه کوه داره یک ساله  می شه...هورااااااااااااااااااااااااا