همنورد کوچک من
اوایل این مهر ماه دوست داشتنی و شروع مدرسه بود که دست سرنوشت یکی ازین اتفاقای پیش بینی نشده و ناراحت کننده رو برای ما رقم زد...پسرم(فرزاد) با درد شدید کشاله ران به خونه اومد...لنگ لنگون....البته دو روزی می شد که از یه درد کم شکایت داشت و مام می گفتیم چیز مهمی نیست و مربوط به رشدته و داری قد می کشی...ولی اونروز مسئله فرق می کرد.حتی پاشو نمیتونست زمین بذاره.درد زیادی داشت و خیلی ناراحتش می کرد.مخصوصا" برای فرزاد که بچه نازنازویی نبود و آستانه درد بالایی داشت.برای همین جای تاءمل نبود و سریع بردمش دکتر و بعد از گرفتن شرح حال و بررسی عکس رادیولوژی تشخیص متخصص ارتوپد یه بیماری بود به اسم " Slipped Capital Femoral Epiphysis ".و برای اطمینان بیشتر درخواست MRI کرد و تاءکید زیادی کرد روی این که پاش رو زمین نگذاره و براش عصا بگیرید....خدای من؟؟؟!!!!یدفه چی شد..این بچه که سالم بود....عصا؟؟؟!!!!یعنی فرزاد با عصا راه بره؟؟؟مدرسه هم نره؟؟؟دنیا تیره و تار شد برامون.مخصوصا" وقتی که از احتمال عمل جراحی (pining)صحبت شد......این شد سرآغازی برای تحقیق در مورد این بیماری و علل و عواملش و شکل گیری "چرا"های بی پایان در مغزم و به جواب نرسیدن ها..سرچ های مکرر در مورد این بیماری و مطالعه آخرین مقالات در این ارتباط و گفته های پزشکای فوق تخصص همه و همه مارو نگران تر می کرد.
بیماری ساده ای نبود.لغزش غضروف مفصل ران بود.که جزو موارد اورژانس اورتوپدیه که بلافاصله پس از تشخیص باید جراحی انجام بشه و pinگذاری انجام بشه و بعد از عمل احتیاج به مراقبت های شدید و پیگیری های دقیق وجود داره.و تا زمانی که صفحه رشد از حالت غضروفی به استخوانی تبدیل نشه باید بیمار با عصا راه بره و از هر وفعالیت ورزشی و تحرکی دور باشه....و با وجود تمام مراقبت ها ؛عوارض(side effect)زیادی هم داره.از جمله نکروز(سیاهی) سر استخوان ران؛کوتاهی پا؛کندرولیز Chondrolysis یا خراب شدن غضروف مفصل رانه که کندرولیز میتونه موجب درد و محدودیت حرکت در مفصل بشه.

ذره ای از اونچه که گفته شد کافی بود تا سایه سنگین غم و اندوه و نگرانی با چاشنی اشک های به دور از چشم بقیه و بغض های فروخورده کل اعضاء خونواده کانون گرم زندگیمونو بی اندازه تحت تاءثیر خودش قرار بده...فکر کردن به این که چقدر همدیگه رو دوست داریم و چقدر برامون سخته که یکیمون دچار ناراحنی بشه.....و این که چقدر نعمت داشتن سلامتی نعمت بزرگیه و ازش غافلیم....روزهای سختی بود...برام قابل تصور نبود که فرزاد قراره عمل بشه و با عصا راه بره و تحرکی نداشته باشه.آخه مگه میشد این بچه رو جایی نشوند ...اونم بچه ی به این پر جنب و جوشی و بانشاط و فعال رو!!!!!!!!!!!!!!خیلی قبولش سخت بود....
تصمیم گرفتیم که نظر پزشکای دیگه رو هم بدونیم.بخاطر همین به پیگیری هامون ادامه دادیم..با مسئله ی عجیبی روبرو شدیم و اونم نظرات و تشخیص های متفاوتی بود که داده می شد.یعنی بین پزشکان فوق تخصص ارتوپدی اطفال تو این زمینه اختلاف نظر وجود داشت و این برای "ما" خیلی خوشحال کننده بود.نتیجه ی MRI هم امیدوار کننده بود.هیچ نوع ضایعه ی خاصی دیده نمی شد.فقط از وجود مقداری مایع مفصلی صحبت شده بود.نتیجه ی آزمایشات هم خوب بود...هر چی بیشتر پیگیری می کردیم نگرانیمون کمتر می شد و خیالمون راحت تر می شد.فرزاد هم روز به روز خوشبختانه داشت دردش کمتر می شد و بدش نمیومد که عصاش رو کنار بذاره.تا اینکه آخرین ویزیتی که شد بقدری دکتر با اطمینان و محکم باهامون حرف زد که جای هیچ شکی باقی نموند.گفت احتمالا" یا ضربه خورده یا فعالیت فیزیکی شدیدی انجام داده که این در مورد فرزاد بخوبی می تونست صدق کنه:))
....قبل ازینکه داخل مطب بشیم فرزاد ناقلا هی می خواست منو به یه بهونه ای از اونجا دور کنه که نرم باهاش تو و فقط با پدرش بره...فهمیدم که می ترسه دوباره گریه کنم و اینکار من ناراحتش می کرد.پس بهش قول داده بودم که گریه نکنم...بعد که اومدیم بیرون و اینقدر خوشحال بودیم بهش گفتم حالا اجازه دارم اشک شوق بریزم؟گفت اگه از خوشحالیه طوری نیست......خدایا شکرت.............خدایا ازت ممنونم..............

فرزاد اولین شمع کافه کوه رو روشن کرد.امیدوارم صدمین شمع رو هم خودش روشن کنه.
در حال حاضر فرزاد دوباره مدرسه اش رو شروع کرده ؛گرچه مطمئنیم که تومدرسه نمی گیره یه گوشه آروم بشینه ولی بهش سفارش کردیم که حداقل یکماهی رو زیاد ورجه وورجه نکنه تا تکلیف اون مایع مفصلیش هم روشن بشه.دکتر گفته بهترین ورزش براش شنا کردنه.ولی من گوشم به این حرفا بدهکار نیست.اون همنورد کوچک منه...همنورد دلبندم:×

و من و همسر بی اندازه مهربونم و دختر نازنینم و بستگان بامحبتمون بی اندازه خوشحالیم.

یکی از بزرگترین و بهترین نعمت هایی که خدا به من داده داشتن پدر و مادری مهربون و دوست داشتنی و بزرگواره که ارزششون برام بی نهایته.همیشه و در هر لحظه تو غم و شادی یار و همراه و حامی و پشتوانه ی گرم و مطمئنی برای من بودن.الآن که خودم یه مادرم می فهمم که چقدر روزای سخت و پراسترسی رو کشیدن تا ما اینقدر شدیم.ٱآرزوم اینه که سایه شون رو سر ما حفظ بشه و سلامت باشن.عاشقوشنم.
این ها رو نوشتم به چند دلیل:
1ـ اطلاع رسانی در مورد وجود چنین بیماری.در پسرهای نوجوان که تو سن رشد هستند و چاق هستند بیشتر دیده می شه.کم کاری تیروئید هم میتونه از عوامل زمینه ایش باشه.
2ـ به نظر یک پزشک اکتفا نکنیم و نظرات متخصصین دیگه رو هم جویا بشیم.
3ـ به تلنگرهایی که در طول زندگی میخوریم اهمیت بدیم.گاهی همین تلنگرا به ما می فهمونن که چقدر همدیگه رو دوست داریم و چقدر برامون سخته که یکیمون مشکلی پیدا کنه.قدر داشته هامون رو بدونیم..عشق؛سلامتی؛شادی؛آرامش؛با هم بودن و.........
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار(با درود یه سعدی بزرگ)
4ـاین مدت که فرزاد رو باید با عصا به مراکز درمانی مختلف می بردیم به یه نکته خیلی توجه کردم.متوجه شدم واقعا" معلولین جسمی و حرکتی واقعا" زندگی سختی رو میگذرونن.خیلی دلم میخواد در این باره یه پست جداگونه بذارم و عکس هایی تهیه کنم از پیاده رو های پر از چاله چوله و یا پل هایی جلوش ماشین پارک شده یا مراکز درمانی که از آسانسور بی بهره ان یا اگه رمپ دارن اینقدر شیب این رمپ زیاده که حرکت از روی اون به سختی انجام می شه.با مشکلات زیادی این مدت برخورد کردم.به خودم میگفتم ما چند هفته فقط با مشکلی روبرو بودیم.وای به حال کسانی برسه که همیشه باید با ویلچر یا عصا تردد کنن.و همینطور برای نابینایان عزیز خیلی شرایط سختی وجود داره .در جایی که مدت هاست صحبت از ساماندهی معابر عمومی برای راحتی حرکت معلولین می شه!!!
5ـ و نکته ی مهم دیگه:هزینه های بالای درمان برای قشر کم درآمد جامعه ست.به معنای واقعی در طی این مدت نمایشی از فقر و درموندگی و بیچارگی رو در چهره های افرادی که به علت های مختلف به مراکز درمانی مراجعه کرده بودند دیدم.ساعت های طولانی انتظار برای ویزیت؛نبودن محلی برای نشستن؛شلوغی،مشاجرات و بگو مگوهایی که بعلت عدم رعایت نوبت یا عدم پاسخگویی مسئولیت گاها"به درگیری های فیزیکی می انجامید؛طول کشیدن درمان و تحمیل هزینه های اضافی بابت اقامت در شهر تهران؛و به این نکته اضافه کنم که چون چندسالی در بیمارستان مشغول به کار بودم از عدم رضایت شغلی ؛حقوق ناکافی؛خستگی و افسردگی ؛نابرابری ها و چهره های مغموم پرسنل بیمارستان ها هم نباید غافل شد.
منو ببخشید....عجب کلاف پیچیده ای شد...........مشکلات زیاده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با عذرخواهی از بابت غیبت طولانی..فک کنم موجه بود؛نه؟
و در آخر:باید بگم که در کمال ناباوری و بهت و حیرت کافه کوه مهر رو نمی تونم افتخار دیدار و همنشینی با دوستان خوبم رو داشته باشم و ازین بابن واقعا" متاءسفم.....دلم راءس ساعت 3 پنجشنبه 27 مهر اون بالاس و پیش بچه ها....
با سلام وارادت فراوان خدمت دوستانی که از این به بعد افتخار آشنایی باهاشونو تو وبلاگم دارم.مدتهاست که تصمیم به راه اندازی یه وبلاگ داشتم ولی بنا به دلایلی(خوبه ما همیشه این بنا به دلایلی رو داریم...!!)این علاقه ی شخصی و بالقوه جامه ی عمل نمیپوشید.یا این جامه براش گشاد بود و یا رنگ و جنس و مدلش مناسب نبود.در هر صورت در واپسین روزهای اولین ماه فصل نوشدن اگه خدا باهام یار باشه و خودمم همت کنم دارم بسم الله شو میگم و راش میندازم.