کافه کوه تیر.امروز پرنده خوشبختی رو شونه های من نشسته بود......
امروز برام یه روز دیگه ای شد.....یه حس و حال دیگه....دوستان خوبم...خیلی خیلی دوستتون دارم و برام با ارزشین...امیدوارم لیاقت این همه محبت و صفارو داشته باشم...امروز مهربونی و یکرنگی و صفا و صمیمیت بود که حرف اول رو توی کافه کوه می زد...........
مث هر پنجشنبه ی آخر هر ماه با شوق و ذوقی همیشگی و حتی باور کنین اگه دروغ نگم با هیجان و اضطرابی که خاص این روزه برام با پریای عزیزم(خواهرزاده ام) راهی دربند شدیم.سر خیابون دربند هم با هزاری(سید مهدی حسینی) قرار گذاشته بودم که با هم بریم....کمی بخاطر ترافیک دیر رسید و منم نگران ازین که دیر می رسیم بالا...درسته آقا فرشید نیست که دعوامون کنه که چرا سروقت نمیاین ولی در هر صورت خودمم خیلی برام مهمه که سر موقع اونجا باشم..موقع بالا رفتن هم آقای ثابتیان و همراهشون رو دیدیم که داشتن میومدن کافه کوه و این باعث خوشحالی من شد..به کافه ی خودمون که دیگه بلدیم چشم بسته بریم و خیلی دوستش داریم رسیدیم...کی می تونست اول از همه اومده باشه غیر از لیلا صالحی بااراده و زبر و زرنگ که هر دفعه از قروه میاد و همه مفتخر به دیدارش می شیم...بعد از اون بقیه دوستان یکی یکی و چند تا چند تا اومدن...با آقای خاکسار گرامی و اوژن(پسرشون) که از اهواز اومده بودن و با نسرین سالار از همراهان آقای ستوده ی گرامی بودن آشنا شدیم..و دیگر مهربان دوستان:مهناز عزیز که دیگه حضورش یه جورایی به کافه کوه گره خورده.مرضیه نازنین..آیناز و خواهر زاده اش...علیرضا و دوست سنگنوردش..آقای مصطفوی گرامی...و حضور دو نفر دیگه که با اومدنشون جو شادی عجیبی برقرار شد و یدفعه تو کافه ولوله ای به پاشد...می شد حدس زد این دو نفر کی می تونن باشن و این جور شیطنتا از کی بر میاد؟؟؟؟.....آرزو و مهدی عزیز یا بهتر بگم:"الآرزو و المهدی"با اون لباسهای جالبی که پوشیده بودن....آرزو یه برقع هم زده بود به صورتش ولی خنده شو از زیر برقعش بخوبی می شد دید....نمی دونم کجا رفته بودن این لباسارو پوشیده بودن!!!!!در هر صورت من که خیلی ذوق زده شدم و چشم ازشون بر نمی داشتم..اینا بزرگ بشن چی میشن:))))))
می خواستیم دیگه کم کم به جلسه مون یه نیمچه رسمیتی بدیم و حرفای وبلاگیمونو شروع کنیم که یدفه دیدیم امیرحسین با یه تابلوی خیلی بزرگ وارد شد...................
..........یعنی پشت این سفیدی کاغذ چی میتونست باشه؟؟؟؟!!!!!

دیگه نفسم داشت بند میومد..از ابتدای کافه کوه امروز دیدم بچه ها دارن بهم تولدمو تبریک میگن و منم ازین بابت خیلی خوشحال بودم....ولی لیلا بهم گفت که قرار نبوده کسی چیزی بگه تا امیرحسین با کادو بیاد و یدفه اعلام کنیم که حسابی غافلگیر بشی .ولی من بیشتر از حد انتظار غافلگیر شدم و ورای انتظار من بود...اینکه این هماهنگی و این قرار مدارها کی گذاشته شده بود برام عجیب بود...اینکه همه می دونستن و با محبت و مهربونیشون اینجوری منو شرمنده کردن برام جای تعجب داشت...به خودم بالیدم......حداقل اینو دیگه خوب وی دونم که واقعا" به خودم بالیدم بخاطر وجود اینچنین دوستای خوبی تو زندگیم.....تولد من یه بهونه ای بود برای اینکه دل هامون به هم نزدیک تر بشه.....
ولی لیلی نبود!!!!!!و برام خیلی عجیب بود...می دونستم الآن دلش با ماست ..میدونستم خیلی از برنامه های امروز یجورایی به اون مربوط می شه....کاش میومد...
.
.
دیگه نفسم داشت بند میومد....کاغذشو زدیم کنار و دیدیم زیرش یه دنیا عشق و صفاست......این پرنده ی خوشبختی بود که روی شونه های من نشسته بود......
این تابلوی بی نهایت زیبا از عکسی تهیه شده بود که امیر حسین خودش گرفته بود و زحمت سفارش و حملش تا کافه کوه رو هم کشیده بود....

حضور این دو تا وروجک شیطون با اون لباس جالبشون خیلی شاد و ذوق زدمون کرد.از هدیه ی قشنگتون ممنون...عالی بود...مث خودتون:)

و در ادامه....بزرگداشت چهارمین سالگرد مفقود شدن"سامان نعمتی"در نانگاپاربات.روحش شاد و قرین رحمت.
"به پیشنهاد لیلا صالحی عزیز"
![]()
و یادی از لیلا اسفندیاری عزیز..شیر زن ایرانی....به مناسبت اولین عروج عاشقانه اش...
![]()
![]()
و........من و پریای عزیزم(خواهرزاده ام)...خیلی دوست دارم به اعضای خونواده ام این همه صفا و مهربونی رو نشون بدم.

و یک هدیه ی بسیار زیبا از آقای ثابتیان عزیز که به من تقدیم شد...یک شعر زیبا از ایران از سرده های ملک الشعراء بهار که کمتر شنیدیمش...خیلی صدای خوبی دارن عباس آقا.....ممنون از بزرگواریتون.

و شعری هم از سروده های اقای مصطفوی(وبلاگ فریادی در کوهستان)توسط خودشون خونده شد که از ایشون هم ممنونم..آقای مصطفوی شعرهای قشنگی میگن که توی وبلاگشون میذارن ...خلاصه یه کافه داریم شاه نداره.....همه چی تمومه..............
در گیر و دار مراسم بودیم که لیلی عزیزم تماس گرفت....منتظر تماسش بودم....متاءسفانه اتفاق بدی براش افتاده بود,لیلی تصادف کرده بود..چند روز پیش....این مسئله خیلی منو ریخت بهم....شنیده بودم کسالت داره ولی حالا خیلی فرق کرد...زنگ زده بود بهم تبریک بگه و عذر خواهی کنه ازین که علیرغم تمام برنامه ریزی هاش برای حضور توی این روز خاص این مشکل براش پیش اومده.....خیلی براش ناراحت شدم...ولی خوشبختانه به خیر گذشته بود و از بیمارستان مرخص شده بود.....از نامهربونی خودم خجالت کشیدم:((((
لیلی ازم خواست که سلام گرمشو به همه برسونم و به همه اعلام کنم که آقای مرتضی زارعی(وبلاگ دیاربیستونhttp://bistoonmountain.persianblog.ir/) از همه دعوت کردن که کافه کوه مهرماه در کرمانشاه برگزار بشه .و منم از دوستان خواستم که در این مورد فکر کنن و تصمیمشونو اعلام کنن...
لیلی عزیزم قول بده زود خوب شی......................
در ادامه خبر خوش عزیمت بانوان کوهنورد ایرانی به آمریکارو از زبون آقای ثابتیان شنیدیم که باعث خوشحالیمون شد و برای این تیم آرزوی موفقیت کردیم.نکته جالبی هم که توی این اعزام بود این بود که برای بار اول بدون سرپرست مرد اعزام شدن....و صحبت های علیرضا(صدرا) هم در مورد فواید تبدیل وبلاگ به وب سایت و یان که اگه در این زمینه کمکی خواستیم همه جوره آماده است شنیدنی بود..و کمی هم بحث و تبادل نظر پیرامون اتفاقی که برای سامان نعمتی افتاده و حواشی مربوط به اون انجام شد.
و در پایان.....عکس دسته جمعی و خاطره انگیز همیشگی.......جای همه ی دوستانی که نبودند خالی...

پ.ن1: هرچی تشکر بکنم بازم کمه..از همه تون ممنونم که امروز رو برام یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگیم کردین..بطوری که کلا" یادم رفت چند سالمه:))))خیلی بامعرفتین که اصلا" سن و سالم رو به روم نیوردین:)))گرچه هیچ ابایی از گفتن سنم ندارم و کاملا" بهش افتخار می کنم.
از رضای عزیز(راز کوه) هم ممنون که اول اون چوب رو کرد تو لونه ی زنبور:).
از لیلای عزیز بایت روسری کردی که برام آورد و از بهرام عزیز بخاطر قاب عکس قشنگی که برام آورد ممنونم..
از آقای ستوده ی مهربون که با وجود تمام خستگی از برنامه سنگین قبل بازم افتخار دادن و اومدن..
جای بچه های خوب قم شدیدا" خالی بود.و از دوستانی هم که منو با پیامک و نظرات گرم و با محبت و تماس هاشون مورد لطف قرار دادن هم بی نهایت سپاسگزارم.....بهترین آدمای روی زمینین......
پ.ن2:من اینقدر امروز نوشتنی داشتم که از گفته ها و صحبت های سودمند دوستان توی این کافه کوه غافل شدم.ازین بابت عذرخواهی می کنم...
پ.ن3:کاشکی بعضیا از خر شیطون پایین میومدن و به کافه بر می گشتن....خر شیطون هم خر شیطونای قدیم که اگه ازشون پیاده نمیشدی پرتت می کردن پایین!!!!!!!!
پ.ن4:کافه کوه رو دوست دارم بخاطر سادگی و صفاش.......خوشحال میشم دوستان خوب مجازی و حقیقی رو ببینم.پس سخت نگیرین و قدم رنجه کنین.
پ.ن5:برای پرستو ابریشمی عزیز که قراره برای صعود قله مومهیل سار (۷۳۴۳ متر) به همراه تیم هیمالیا نوردی تهران و البرز راهی پاکستان بشه آرزوی موفقیت می کنم.
با سلام وارادت فراوان خدمت دوستانی که از این به بعد افتخار آشنایی باهاشونو تو وبلاگم دارم.مدتهاست که تصمیم به راه اندازی یه وبلاگ داشتم ولی بنا به دلایلی(خوبه ما همیشه این بنا به دلایلی رو داریم...!!)این علاقه ی شخصی و بالقوه جامه ی عمل نمیپوشید.یا این جامه براش گشاد بود و یا رنگ و جنس و مدلش مناسب نبود.در هر صورت در واپسین روزهای اولین ماه فصل نوشدن اگه خدا باهام یار باشه و خودمم همت کنم دارم بسم الله شو میگم و راش میندازم.