با یه گزارش از جایی که نرفتم آپم!!!!
جمعه پیش دو تا پیشنهاد خوب از دوستان خوبترم داشتم.هر دوتاشم مال دارآباد بود.منم که کشته مرده ی دارآباد....هم بخاطر خودشو خاطره خوبی که ازش دارم و هم بخاطر دم دست بودنش و نزدیکیش..کلا" یجورایی دارآباد رفتن برام خیلی راحته...برای همین شکی نداشتم که میتونم برم..داشتم یه جوری هم برنامه ریزی میکردم که مسیر رفت رو با یکی از بچه ها برم و برگشت هم با گروه دیگه همراه بشم که همشونو ببینم.مدتها بود که ندیده بودمشون و دلم براشون تنگ شده بود.یکی از بچه ها کسی بود که اولین صعودمو به دارآباد افتخار همنوردیشو داشتم و مدتها بود که بخاطر جراحی زانو از کوهنوردی منع شده بود و حالا دوباره برگشته بود,اونم با کلی ذوق و شوق...گروه دیگه هم یه سری از بچه های-- گوش شیطون کر-- فیس بوکی بودن که دارن خودشونو برای مرداد ماه که میخوان برن دماوند آماده میکنن.. خلاصه منم از اونجاییکه کلا" همیشه "دوست دارم" همه جا برم و در خدمت دوستان باشم و از دیدنشون محروم نشم با اعلام آمادگی کامل پا شدم وسایلمو آماده کردم و کوله مو بستم و خورد و خوراک و میوه و ناهار و چیزای یخچالی رو هم گذاشتم جلوی چشم که صبح بذارم تو کوله مو راه بیفتم....با خونواده ی محترم هم هماهنگی های لازم انجام شد و همه چی به قول معروف"اوکی" شد.......
.....و اما ادامه ی گزارش....این شب هایی که صبح زود میخوام برم کوه مث جون به سرها میخوابم و همش نگرانم که خواب نمونم...گرچه صدای آهنگ موبایلم-که بیزارم ازش!- بازم باعث شد که یه متر بپرم هوا !!!!!خلاصه پاشدم و یک کمی دور خودم چرخیدم و برم و نرمم شروع شد..دوباره همون فکر و نگرانیای همیشگی......خداوندا...........برم؟؟؟نرم؟؟؟یه روز تعطیل؟؟؟تکلیف بچه ها چی میشه؟؟؟مادر خونواده پاشه برا خودش بره کوه!!!!!درسته همسر گرامی همه جوره اوکی داده ولی آخه اینجوری که نمیشه.در دیزی بازه!!!......
رفتم در یخچال رو وا کردم و هی دستم رفت جلو سمت وسایلم که بذارمشون تو کوله و هی برگشت عقب....عجیب دلم میخواست برم ولی یه چیزای مهم دیگه باعث میشد که رو خواسته ام پا بذارم....
خلاصه در یخچال رو محکم بستم و زیر کتری رو هم که روشن کرده بودم که آب جوش بیاد و بریزم تو فلاسکم خاموش کردمو رفتم دخترمو صدا مردم که آماده بشه که ببرمش آزمون قلم چی بده....به همین راحتی.....به همین سادگی....و من موندم آرزوی آمادگی برای دماوندی که باید بخاطرش تا مرداد 3 یا 4 تا 4000 متری رو باید میرفتم..فعلا" یکیش که پرید..
پ.ن1:فکر میکنم خیلی چیزا اونطور که که میگن نیست.مثلا": خواستن توانستن "نیست"!!!!
پ.ن2:فکر میکنم مرداد امسال رو باید به یه شب مانی تو گوسفند سرا قناعت کنم...
پ.ن3:شاید بزودی با یه گزارش دیگه از برنامه دشت آزو و پاشوره که اونم نمیتونم برم آپ میشم:((
پ.ن4:دوستان اگه مشخصات فنی صعود به دارآباد . ارتفاع و وضعیت آب و هوا و عکس های مسیر رو میخوان به وبلاگ کسانی که رفتن مراجعه کنن..من فقط میتونم عکس از کوله ی بسته شده و کفش هام که گذاشتم دم در و باتوم هام عکس بذارم!!!!
با سلام وارادت فراوان خدمت دوستانی که از این به بعد افتخار آشنایی باهاشونو تو وبلاگم دارم.مدتهاست که تصمیم به راه اندازی یه وبلاگ داشتم ولی بنا به دلایلی(خوبه ما همیشه این بنا به دلایلی رو داریم...!!)این علاقه ی شخصی و بالقوه جامه ی عمل نمیپوشید.یا این جامه براش گشاد بود و یا رنگ و جنس و مدلش مناسب نبود.در هر صورت در واپسین روزهای اولین ماه فصل نوشدن اگه خدا باهام یار باشه و خودمم همت کنم دارم بسم الله شو میگم و راش میندازم.