صبح بود فهمیدم امروز روز جهانی خنده است...یه حس غریب که نه!.. خیلیم آشنا و "قریب" ازون حسایی که کاملا" باهاش آشنا و ماءنوسم بهم یه تلنگر زد که بیام و چند خطی در مورد مناسبت امروز بنویسم...اول از همه در مورد ضرورت وجود یه همچین روزی..که چرا اصلا" باید یه روز رو اختصاص بدن به خنده ..و اینکه چقدر احساس نیاز میشده به این فرآیند جادویی و چقدر کمبودش احساس میشده که نام یک روز در کل 365 روز سال بشه " روز خنده "..بد فکری نبوده..هر کی همچین کاری کرده دست و پنجه اش درد نکنه.مار بجا و خوبی بوده..

اندر فواید خنده چه از لحاظ مکانیسم و فیزیولوژیش و ایجاد سرخوشی و شادی و ترشح سروتونین و دوپامین و ...سخن بسیار گقته شده و اینکه در هنگام خنده چند تا ماهیچه ی صورت درگیر این عملیات محیر العقول میشن و خنده ی واقعی چه نوع خنده ایه ..اینا همه یه قسمت ماجراست و اما اون چیزی که من بخاطرش تا اینجا اومدم و ذهن منو درگیر خودش کرده اینه که خنده داره به یه پدیده ی فراموش شده و نوستالژیک تبدیل میشه..واین فاجعه ای بس بزرگ و غیرقابل جبرانه...همین امروز که میرفتم از صبح با خودم قرار گذاشتم به پاس احترام به این روز بزرگ هم صورت خودم رو به خنده مزین کنم و هم اینکه سعی کنم با تلاش بی وقفه و هدفمند(و البته بدون یارانه!!) لبخندی هر چند اجباری و هرچند بی روح و کمرنگ به صورت بقیه بنشونم....الآن که از سرکار به خونه برگشتم دارم به کار عبث و بیهوده ای که امروز انجام دادم فکر میکنم و اینکه اصلا" نتونستم تو این کار موفق بشم..دستاوردی که کار امروزم برای من داشت این بود که نمیشه مردم رو به زور خندوند..امروز خیلی و چهره ها دقت کردم..چهره های مغموم و گرفته...عبوس و دردمند...ناراحت و عصبانی...رنجور و دردکشیده...ماءیوس و گریان...یعنی چقدر احتمالش هست که بشه اینهارو خندوند؟؟؟!!!!! حتی اینهایی رو که من دیدم نمیشد وادارشون کرد که به همدیگه و یا به غمهاشون بخندن.....برای چند نفر داشتم امروز میگفتم که  بعضی جاها حتی دارن سرطان رو هم با خنده درمان میکنن یا اینکه کلاس های خنده درمانی هست و اونایی که تو این کلاسها شرکت میکنن و همکاری بهتری انجام میدن به درمان هم بهتر جواب میدن...فکر میکنید بعد از گفتن این حرفا چه عکس العملی داشتند؟؟؟خودتون حدس بزنید...یا من متهم شدم به اینکه شکمم سیره و از سر سیری دارم این حرفا رو میزنم و یا تو این جامعه زندگی نمیکنم و یا عقلم کمه و دچار زوال عقلم!!!!!حالا هر چی هم بگن که حتی اگه شده از سر اجبار و عمدی بخندین ولی امکان پذیر نبود..خنده ی تحمیلی و مصنوعی مثل یه نقاب زهرآگین میمونه که روی صورت کشیده شده باشه و آثار مخرب تری داره..خنده باید تجلی خوشی های درونی و احساس رضایت عمیق باشه...اون موقع است که میشه با یه لبخند زیبا منتظر آثار اجتماعی ناب و بی نظیرش باشیم....

کاش اجازه ندیم که خنده از بینمون رخت ببنده و بره..

کاش نذاریم فراموشمون بشه که باید بخندیم...نه به هم....با هم...

کاش تصور نکنیم که هر کی میخنده پس مشکل نداره....

کاش خنده هامون بادوام و پایدار باشه......

کاش بگیم:میخندم پس هستم....

شاید بعد دوباره یه قسمتایی بهش اضافه کنم...گفتنی زیاده و فرصت اندک...ممنونم که خوندین:)لبخندهاتون زیبا و بادوام...

من میخندم.....شما هم بخندین....