اول با عذرخواهی از دوستان که ایندفعه نتونستم به محض پایین اومدن از کافه کوه آپ شم...اوندفعه خودمو چشم زدم..آخه بقدری سرگرم تعریف برای همسرم و بچه ها شدم که دیگه فرصت نوشتن پیدا نکردم.کاش میشد همون موقع که داشتم تعریف میکردم و با همون حس و هیجان و تازگی و بکری گفته ها و از همه مهمتر بدون شاخ و برگ اضافه و رنگ و لعاب زیادی و عین واقعیت همون لحظه با یه اجی..مجی... لاترجی کلمه ها میرفتن تو وبلاگم و مینشستن سرجاشون ...یعنی میشه یه روز این اتفاق بیفته؟؟!!!

...حالا که نشده...پس تنیلی رو میذارم کنار و مینویسم....

به نام آنکه  عشق و محبت و دوستی را آفرید....اینها همه ی اون چیزایی هستن که ما حاضر بودیم بخاطرشون از دور و نزدیک...از ارومیه...از قم.....از کرج و دماوند و ......از همین تهران شلوغ خودمون تو این روز برفی و سرد دلمونو بذاریم کف دستمون و به خاطر ساعاتی همنشینی با " دوست " رنج سفر رو که بسیار هم دلنشین بود تحمل کنیم و راهی کافه کوهی دیگه بشیم...خاطره ی خوش کافه کوه اول هنوز تو یادمون مونده بود..خاطره خوب دوستی ها و مهربونی ها....هیچکدوممون با هم عهدی نبستیم برای تجدیدش...کسی به کسی قولی نداده و شرط و شروط و قرارداد و معامله ای هم در بین نیست.....خودمونیم و دلهای خودمون و یک حس آشنای دست یافتنی....

ابتدای راه با خودم خداخدا میکردم که کاش بچه هارو ببینم و با هم بریم بالا...که خوشبختانه ماهزاده و حمیدرضا رو دیدم....ماهزاده رو از صعودششم قلم (تیر90)تاحالا ندیده بودم و حمیدرضا رو هم از صعود توچال(شهریور90)....خیلی خوشحال شدم از دیددنشون..گپ میزدیم و میرفتیم بالا...هوا هم سرد بود و برف ریز ریز میومد.برف خیلی خوبی هم رو کوه نشسته بود و پا گذاشتن رو ی برفا خیلی برام دلچسب بود..رسیدیم جلوی کافه محمد تهرانی و من یه جوری با حالتی شبیه "پز دادن" گفتم:همینجاس...یعنی خواستم بگم که من اینجا رو خوب بلدم و 20 ساله که اینجارو میشناسم:)))

از بیرون صدای خنده های دلنشین بچه ها میومد بیرون...رفتیم داخل و دیدم بله...جمع دوستان جمعه....آقا فرشید...اقا فرامرز...عباس آقای ثابتیان...احسان.....و دختر نازنینی (بلا!!)که باراول بود میدیدمش به اسم سحر به همراه برادر و مادر گرامیش و مهدی فرهادی...ولی از لیلی خبری نبود و بلافاصله از اقا فرشید سراغشو گرفتم که گفت بعدا" میگم!!!!

به محض رسیدن آقا فرامرز با دادن یک هدیه ارزشمند(عکس قاب شده ای از کافه کوه اول) منو غافلگیر  و خیلی هم خوشحال کرد....و بعد هم گپ و گفت با بقیه دوستان و اینکه پس چرا دوباره کیک نیوردی و پس بجاش باید عدس پلو بدی و.........در حین این صحبت ها بقیه دوستان هم کم کم از راه رسیدن: آقای ستوده و مهناز رستگار. پرستو . آرزو و مهدی .یوسف . هادی حمیدی و پیشاهنگ عزیز:آقای شمس خو و در آخر الهام...

کام همه ی دوستان با نقل احسان و سوهان سحر و شکلات آقای ستوده شیرین شد...و چایی داغی که اگه میدونستیم مهمون اقا فرشیدیم بی محابا 30-40 تا استکان میخوردیم..چون تو اون هوای سرد عجیب این چایی میچسبید:)))شدت بارش برف هم بیشتر شده بود ولی ذره ای نگرانی و چشمای کسی دیده نمیشد..معلوم بود که همه گرگ بارون دیده ان..و ازون گذشته بازار صحبت هم داغ بود...و سکاندار این ماه کافه کوه در غیاب لیلی عزیز اقا فرشید عزیز بود که متاءسفانه خبر فوت دوست لیلی رو هم بهمون داد و دلیل ناراحت کننده و غم انگیز عدم حضور لیلی باعث ابراز تاءسف همه شد..برای لیلی مهربونمون آرزوی صبر میکنم..

در بین معارفه دوستان صحبت هایی کردند که موافق و مخالف داشت ولی زیاد نمیشد روش بحث کرد.چون ممکن بود بحث به درازا بکشه..خیلی خوبه که یاد گرفتیم خوب به حرفای هم گوش بدیم و به دور از بحث های تند و تیز و قضاوت های عجولانه برنامه ای رو بخوبی تموم کنیم و با دلی شاد از هم خداحافظی کنیم..اینا همه تمرینیه برای بهتر شدن و سازگاری و بطورمفید باهم بودن و لذت بردن از وقت کمی که داریم....و برای ارتقاء سطح فکر و اندیشه و دانشمون...چه خروجیی بهتر ازین برای کافه کوه میخوایم...به دنبال چی هستیم مگه تو این جمع ها؟؟؟دوستی در بین معارفه میگفت اگه هدف فقط اینه که یه چایی بخوریم و بگیم و بخندیم و با هم آشنا بشیم من همین جا میگم که وقتش رو ندارم و از طریق وبلاگهامون میشه با هم آشنا بشیم!!!!!!!!!!!!مگه رفتن بزم عشق و دوستی و جایی که توش لبخندهامونو حراج کنیم و  و غم هامونو به تاراج بذاریم (از متن کافه کوه دی ماه وبلاگ مکث)ارزش وقت گذاشتن نداره؟؟؟!!!!

..........و طبق معمول.گرفتن عکس یادگاری و خالی کردن جای دوستان عزیزی که دلشون پیش ما بود..و پایان کافه کوهی دیگر....

در موقع خروج از کافه امیرحسین ناظمی تازه از راه رسید که میگفت بخاطر ترافیک دیر رسیده!!!نمیدونم از کجا میومده که اینقدر دیر رسیده!!! بنده خدا دماغشم کوبونده بود به در ماشین:(ولی حداقل به مراسم برف بازی رسید...

پ.ن1:من اینجا قویا" اعلام میکنم که ساعت هاحضور مجازی نمیتونه جای دقیقه ای حضور حقیقی رو بگیره!!!

2:قرار شد آقای ثابتیان اسفندماه جای مارو تو کافه های پاریس خالی کنه:)))

3:از دفعه بعد قرار شد هر کی پول چایی خودشو بده.دیگه مهمونی بازی تموم شد:)))

4:آقا فرشید با جنبه ترین و باظرفیت ترین وبلاگ نویسیه که تا حالا دیدم:)

5:با تشکر از حضور سبز و خوشرنگ همه ی دوستان

6:و یه خبر مهم...تعریفام با اون شوق و ذوق برای همسرم  افاقه کرد و بهم گفت دوست داره دفعه بعد باهام بیاد.....هورااااااااااااااااااااااااا:)))))))))پس دیگه نگران اذن همسر نباشم!!!!

بامید دیداری دیگر در کافه کوه اسفند...چه مبارک کافه ای بود و چه فرخنده شبی..........

بزودی عکس هم میذارم....