دیگه کوه هام از بار سنگین نگاه من اینروزا خسته شدن و همش خودشونو پشت ابرها قایم میکنن..یا شایدم

میخوان به من بگن زیاد ناراحت نباش.آب و هوا برای صعود مناسب نیست و اینجوری دلداریم بدن و از بار غمم

کم کنن...بیشتر برو بچه ها و دوستام این چند روزه رو زدن بیرون..یا کوه یا کویر یا جنگل ...ولی من نتونستم

جایی برم..فقط در واپسین ساعات روز شنبه ی تعطیل دیگه داشت امونم بریده میشد و دیوارهای خونه داشت

به قلب و روحم فشار می اورد "فرزاد" و "دوچرخه" شدن چاره ی کار دل خراب من ...و الا نمیدونم دیگه چی

پیش میومد...

پ.ن:بالاخره تونستم به هر مکافاتی شده

عکس بذارم....مشکل که یکی دو تا نیست:((