من و فرزاد و دوچرخه:)
دیگه کوه هام از بار سنگین نگاه من اینروزا خسته شدن و همش خودشونو پشت ابرها قایم میکنن..یا شایدم
میخوان به من بگن زیاد ناراحت نباش.آب و هوا برای صعود مناسب نیست و اینجوری دلداریم بدن و از بار غمم
کم کنن...بیشتر برو بچه ها و دوستام این چند روزه رو زدن بیرون..یا کوه یا کویر یا جنگل ...ولی من نتونستم
جایی برم..فقط در واپسین ساعات روز شنبه ی تعطیل دیگه داشت امونم بریده میشد و دیوارهای خونه داشت
به قلب و روحم فشار می اورد "فرزاد" و "دوچرخه" شدن چاره ی کار دل خراب من ...و الا نمیدونم دیگه چی
پیش میومد...
پ.ن:بالاخره تونستم به هر مکافاتی شده
عکس بذارم....مشکل که یکی دو تا نیست:((
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 14:57 توسط فرشته احمدیان فر
|
با سلام وارادت فراوان خدمت دوستانی که از این به بعد افتخار آشنایی باهاشونو تو وبلاگم دارم.مدتهاست که تصمیم به راه اندازی یه وبلاگ داشتم ولی بنا به دلایلی(خوبه ما همیشه این بنا به دلایلی رو داریم...!!)این علاقه ی شخصی و بالقوه جامه ی عمل نمیپوشید.یا این جامه براش گشاد بود و یا رنگ و جنس و مدلش مناسب نبود.در هر صورت در واپسین روزهای اولین ماه فصل نوشدن اگه خدا باهام یار باشه و خودمم همت کنم دارم بسم الله شو میگم و راش میندازم.