بالاخره رفتم....بالاخره دیدمش...
خدایا از تو هم ممنونم که کمکم کردی....از مجید عزیزم(همسرم) ممنون که فقط و فقط بخاطر اینکه منو به آرزوم برسونه باهام اومد...چقدر خوب که بعضی آرزوها به این قشنگی دست یافتنی میشن...خیلی روز خوبی بود....خستگیشم لذت داشت....وقتی داری میری بالا و نرسیده به قله همون آخرای مسیر که خیلی نفس گیره چشمت که به دماوند سرفراز میفته همه ی خستگی از یادت میره..انگار که خدا دنیارو بهت داده.....بقدری صحنه ی قشنگی بود که حد نداشت...بعد هی بالا و بالاتر میری رشته کوه البرز بیشتر خودنمایی میکنه و کم کم به فاصله چند گام به قله مونده دیگه وقتشه که از خود بیخود بشی و ................
من یه دور طواف دور پناهگاه توچال کردم...میخواسم برم دست بزنم بهش و مث یه ضریح مقدس بکشم به صورتم....چیکار کنم دیگه....ندید بدیدم...بار اولم بود..سالها از دور نیگاش کرده بودمو فربون صدقه اش رفته بودم...بارها از بس زل زده بودم بهش نزدیک بود تصادف کنم..وقتش بود که بهش نشون بدم چقدر دوستش دارم

با سلام وارادت فراوان خدمت دوستانی که از این به بعد افتخار آشنایی باهاشونو تو وبلاگم دارم.مدتهاست که تصمیم به راه اندازی یه وبلاگ داشتم ولی بنا به دلایلی(خوبه ما همیشه این بنا به دلایلی رو داریم...!!)این علاقه ی شخصی و بالقوه جامه ی عمل نمیپوشید.یا این جامه براش گشاد بود و یا رنگ و جنس و مدلش مناسب نبود.در هر صورت در واپسین روزهای اولین ماه فصل نوشدن اگه خدا باهام یار باشه و خودمم همت کنم دارم بسم الله شو میگم و راش میندازم.