بالاخره رفتم..بالاخره دیدمش..فقط یه تصمیم میخواست و یه همت و یه یاعلی.....چقدر برا خودم سختش کرده بودم..الآن پشیمونم که چرا تاحالا همت نکرده بودم.یه همچین گوهری بغل گوشمون باشه و قدرشو ندونیم...بیخود نیس خیلیا عاشقشن...بیخود نیس مهرش به دل خیلیا نشسته.از بس قشنگ و عزیزه....منم به جمع عشاقش اضافه شدم...دیگه بخواد یا نخواد ازین به بعد باید قدمهای منو رو خودش تحمل کنه....تقصیر خودشه....باید تاوان ابهتشو اینجوری پس بده....

خدایا از تو هم ممنونم که کمکم کردی....از مجید عزیزم(همسرم) ممنون که فقط و فقط بخاطر اینکه منو به آرزوم برسونه باهام اومد...چقدر خوب که بعضی آرزوها به این قشنگی دست یافتنی میشن...خیلی روز خوبی بود....خستگیشم لذت داشت....وقتی داری میری بالا و نرسیده به قله همون آخرای مسیر که خیلی نفس گیره چشمت که به دماوند سرفراز میفته همه ی خستگی از یادت میره..انگار که خدا دنیارو بهت داده.....بقدری صحنه ی قشنگی بود که حد نداشت...بعد هی بالا و بالاتر میری رشته کوه البرز بیشتر خودنمایی میکنه و  کم کم به فاصله چند گام به قله مونده دیگه وقتشه که از خود بیخود بشی و ................

من یه دور طواف دور پناهگاه توچال کردم...میخواسم برم دست بزنم بهش و مث یه ضریح مقدس بکشم به صورتم....چیکار کنم دیگه....ندید بدیدم...بار اولم بود..سالها از دور نیگاش کرده بودمو فربون صدقه اش رفته بودم...بارها از بس زل زده بودم بهش نزدیک بود تصادف کنم..وقتش بود که بهش نشون بدم چقدر دوستش دارم