امروز با خودم قرار گذاشته بودم برم توچال.یه قرار جدی بود.ولی از اونجاییکه بعضی موقعا به قرارهای جدی هم نمیشه اطمینان کرد عملی نشد.سحر راه افتادم .از مسیر ولنجک.با همراهی یک دوست دیگه.از مسیر همیشگی تا ایستگاه ۲ رفتیم.حین بالا رفتن هردومون متوجه شدیم که امروز روز ما نیس..البته باعث تعجب هم بود که مسیر خیلی هم خلوت بود.میدونم که بیشتریا که برنامه صعود دارن عصر میرن یا شبونه ولی انتظار این خلوتی رو هم نداشتم.اونم روز پنجشنبه.یعنی همه روزه بودن؟؟؟!!!!نمیدونم....

.خورشید که هنرنماییشو شروع کرد و رقص اشعه های آفتاب که بر پهنه کوه شروع شد (!!!) طاقت ما هم طاق شد.به خورشید گفتم پدر بیامرز تو که تمام کاسه کوزه مارو ریختی بهم.مگه جا قحطی بود.میرفتی سمت دربند یا درکه..عدل اومدی رو سر ما!!!!ولی گوشش بدهکار نبود.تابید و تابید تا اینکه روی مارو کم کرد و به ما نشون داد که خیلی حرفش حرفه.قرارش با خودش جدیه جدیه.مث ما نیس که!!!!فکر کم داشت کیف میکرد که موفق شده بود مارو از میدون بدر کنه.از قیافش پیدا بود:))...بعدشم از حرصمون توی یه سایه نشستیم یه خستگی در کردیمو کوله هامونو به روشی که خودمون خوب راهشو بلدیم!!سبک کردیم و برگشتیم پایین.

...در هر صورت امروز روز صعود نبود.....دیشب که به پسرم گفته بودم که اگه برم توچال(قله)و موفق به صعود بشم با شیرینی برمیگردم.تو راه که برمیگشتم زنگ زد بهم تبریک بگه.گفت مامان صعود کردی؟گفتم نه...هوا گرم بود نشد.....حیف شد...تا دفعه بعد...