نشد که بشه...!!!
.خورشید که هنرنماییشو شروع کرد و رقص اشعه های آفتاب که بر پهنه کوه شروع شد (!!!) طاقت ما هم طاق شد.به خورشید گفتم پدر بیامرز تو که تمام کاسه کوزه مارو ریختی بهم.مگه جا قحطی بود.میرفتی سمت دربند یا درکه..عدل اومدی رو سر ما!!!!ولی گوشش بدهکار نبود.تابید و تابید تا اینکه روی مارو کم کرد و به ما نشون داد که خیلی حرفش حرفه.قرارش با خودش جدیه جدیه.مث ما نیس که!!!!فکر کم داشت کیف میکرد که موفق شده بود مارو از میدون بدر کنه.از قیافش پیدا بود:))...بعدشم از حرصمون توی یه سایه نشستیم یه خستگی در کردیمو کوله هامونو به روشی که خودمون خوب راهشو بلدیم!!سبک کردیم و برگشتیم پایین.
...در هر صورت امروز روز صعود نبود.....دیشب که به پسرم گفته بودم که اگه برم توچال(قله)و موفق به صعود بشم با شیرینی برمیگردم.تو راه که برمیگشتم زنگ زد بهم تبریک بگه.گفت مامان صعود کردی؟گفتم نه...هوا گرم بود نشد.....حیف شد...تا دفعه بعد...
با سلام وارادت فراوان خدمت دوستانی که از این به بعد افتخار آشنایی باهاشونو تو وبلاگم دارم.مدتهاست که تصمیم به راه اندازی یه وبلاگ داشتم ولی بنا به دلایلی(خوبه ما همیشه این بنا به دلایلی رو داریم...!!)این علاقه ی شخصی و بالقوه جامه ی عمل نمیپوشید.یا این جامه براش گشاد بود و یا رنگ و جنس و مدلش مناسب نبود.در هر صورت در واپسین روزهای اولین ماه فصل نوشدن اگه خدا باهام یار باشه و خودمم همت کنم دارم بسم الله شو میگم و راش میندازم.