بازگشتی عاشقانه. بعد از 20 سال...ایندفعه با صعودقلم...قلمی از جنس اراده
به نام آنکه ما را آفرید.....
یا علی گفتیم و نوشتن آغاز شد...دیگه جای تاءمل نیست...دیگه نمیتونم صبر کنم.عزمم رو جزم کردم که بنویسم.خیلی زودتر ازین باید اینکار رو میکردم...تا اونجا که تو خودم سراغ دارم عادتم اینجوریه که یه ندایی از درونم باید بهم فرمان نوشتنو بده.اینجوری نیس که به خودم بگم باید بنویسمو دستم بگه : "چشم قربان ".هرچی شما بگید.این دلمه که باید بخواد.کوچیک که بودیم مامان بابامون یه کاری رو ازمون میخواستن و ما مایل به انجامش نبودیم شونه هامونو مینداختیم بالا و میگفتیم : "دلم نمیخواد "...منم این یه هفته همینجور بودم.ولی دیروز یه دفه به خودم اومدم.غروب که شد عجیب دلم گرفت...یاد اون هفته افتادم..به خودم گفتم : "بنده ی خدا اون هفته اینموقع در چه حال بودی؟؟کجا بودی؟؟"...یادم افتاد که شاد و سرمست و خوشحال از اجرای یه برنامه و یه صعود موفقیت آمیز....صعودی با قلم به یخچال همدان.....شنگول شنگول...با افکاری مثبت و پر انرژی ....از اینکه تونسته بودم....." من تونسته بودم "....همین برام خیلی مهم بود..من تونسته بودم بعد از بیست سال دوباره برگردم به آغوش کوهستان...به آغوش جایی که برای دیدنش دلم پر میکشید....و همین افکار بود که میل عجیبی برای نوشتن تو من بوجود آورد.باید اینا رو جایی مینوشتم که هم حرفای دلم و هم حس و حالی که دارم مکتوب بشه و ازش سند داشته باشم.که پس فردا به خودم نشونش بدم ..که یادم نره.....که یادم بمونه...که ثبت بشه.....گرچه تو دلم حک شده.نه اینکه دلم از سنگ باشه و حکاکی کنم روش....نه......با قلم عشق روی برگی از جنس دل ثبت شده و هیچوقت هم پاک نمیشه...اینی هم که اینجا مینویسم یه دوباره کاریه...
بله....20 سال پیش بود....بهمن ماه سال 1370...صعود زمستونی پلوار..یه صعود بی نظیر و پرخاطره...همونجاییکه فکر کنم بخشی از قلب و روحمو توش جا گذاشتم....به اتفاق گروه کوهنوردی شهید واعظی زاده.....بر و بچه های باصفای گروه..همونا بودن که منو عاشق کوه کردن...هیچوقت فراموششون نمیکنم..یادشون بخیر...کاش درسم تموم نمیشد...کاش میتونسم بیشتر تو کرمان بمونم...ولی باید برمیگشتم به شهرم...به تهران...و این دوری خیلی برام سخت بود....بعد هم شروع به کار و ازدواج و بچه و .....زندگی......با شیرینی ها و خاطرات فراموش نشدنی خاص خودش....اینقدر جذاب و شیرین که منو حسابی به خودش مشغول کرد...
و حالا درست بعد از گذشت اینهمه سال همنورد خوبم تو صعودپلوار (عباس ایلاقی)باید از گرد راه برسه (البته گرد مجازی!!!) و بهم بگه : " تو میتونی.. دوباره شروع کن...."...و گفتن این جمله ی طلایی همانا و هوایی شدن من هم همانا..بلافاصله تمریناتم رو شروع کردم...هرچی بیشتر جلو میرفتم حس و حال بهتری پیدا میکردم....و ناگفته نمونه که وسیله های بیشتری هم میخریدم:)))طوری نیس...ارزشش رو داشت....دلم فقط برای سالهایی میسوخت که دور شده بودم....سالهای بدون کوه....الآن وقت جبران بود...وقت از دست ندادن لحظه های ناب...وقت استفاده کردن....پس بجنب فرشته که دیگه فرصتی نیس...دیگه نمیتونی بگی نمیدونستم . چجوری و با کی و کجا؟؟؟؟......دیگه بهونه ای نداری....همه چیز مهیاست برای شروعی دوباره....شاید بهتر از قبل...با دیدی کاملتر...سنجیده تر...پس بلند شو.....کوهستان منتظرته.....سالهاست که منتظرته...میخواست که خودت بخوای..خودت یا علی شو بگی و برگردی به آغوش پرمهرش...معطلش نذار.
با سلام وارادت فراوان خدمت دوستانی که از این به بعد افتخار آشنایی باهاشونو تو وبلاگم دارم.مدتهاست که تصمیم به راه اندازی یه وبلاگ داشتم ولی بنا به دلایلی(خوبه ما همیشه این بنا به دلایلی رو داریم...!!)این علاقه ی شخصی و بالقوه جامه ی عمل نمیپوشید.یا این جامه براش گشاد بود و یا رنگ و جنس و مدلش مناسب نبود.در هر صورت در واپسین روزهای اولین ماه فصل نوشدن اگه خدا باهام یار باشه و خودمم همت کنم دارم بسم الله شو میگم و راش میندازم.