یعنی واقعا" راهی شدم(به صعود ششم قلم)؟؟؟؟
از خدا که پنهون نیس پس از شمام پنهون نباشه...حس و حال عجیبی دارم.....خیلی عجیب....نه اینکه کوه و کمر ندیده باشم و پامو رو یه تپه هم نذاشتم....نه..اینطورام نیس....ولی این برنامه ای روکه در پیش دارم و بامید خدا فردا دارم بخاطرش میرم تکرار تجربه های شیرین بیست سال پیشمه.چقدر دوست داشتم که دوباره تکرار بشه و حالا دارم به یکی از بهترین آرزوهام میرسم:)))مدتهاس که دارم خودمو بخاطرش آماده میکنم..گرچه میدونم برنامه سنگینی نیس ولی برای من محک خوبیه...در جمع دوستان بودن و پا به پای اونا رفتن و لذت صعودی شیرین و بیادماندنی رو تجربه کردن.و دیدار دوستانو همنوردان قدیمی....همه اینا برام یه دنیاس...باید اینا رو میگفتم..میخواستم یه جایی بنویسمشون...دیدم هیچ جایی بهتر از وبلاگ خودم نیس.همیشه میدیدم بچه ها میگن ما دلنوشته هامونو تو وبلاگامون مینویسیم.با خودم میگفتم خدایا چرا من دلنوشته ندارم.....هر چیزی یه موقعی داره.شاید همیشه حرف دل رو نشه نوشت!!!!
احتمالآ این آخرین پست منه تا قبل از صعودقلم...برم شارژ روحی بشمو برگردم ادامه میدم...جای همه ی اوناییکه دوست داشتن باشن و نتونستن خالی...منم امسال طلبیده شدم...اینقدر هرجا نشستم گفتم من عاشق کوههام که بالاخره منو طلبیدن.....خدایا شکرت.....
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر ۱۳۹۰ ساعت 23:58 توسط فرشته احمدیان فر
|
با سلام وارادت فراوان خدمت دوستانی که از این به بعد افتخار آشنایی باهاشونو تو وبلاگم دارم.مدتهاست که تصمیم به راه اندازی یه وبلاگ داشتم ولی بنا به دلایلی(خوبه ما همیشه این بنا به دلایلی رو داریم...!!)این علاقه ی شخصی و بالقوه جامه ی عمل نمیپوشید.یا این جامه براش گشاد بود و یا رنگ و جنس و مدلش مناسب نبود.در هر صورت در واپسین روزهای اولین ماه فصل نوشدن اگه خدا باهام یار باشه و خودمم همت کنم دارم بسم الله شو میگم و راش میندازم.