فصل اول :

مدت هاست که می خوام در موردش بنویسم.به بعضی از دوستان عزیز و همراهان وبلاگی هم قولش رو داده بودم ولی متاسفانه فرصتی فراهم نشده بود.شاید وقتش گیر اومده بود ولی از لحاظ روحی آمادگیش رو نداشتم.نوشتن در چنین مورد خاصی که برام از اهمیت بی اندازه بالایی برخورداره یه آمادگی خاصی می خواست.همین الانشم قلبم داره تند تند می زنه...اینقدر برام مقدس و باارزشه که باید با نیت و وضو بشینم در موردش بنویسم.

این اتفاق یه نقطه ی عطف بود تو زندگیم.خیلی خوش شانس بودم که خدا منو تو چنین موقعیتی قرار داد...

اون سال ها من یه دختر تازه از دبیرستان فارغ شده و آفتاب مهتاب ندیده بودم وتازه از سد پرقدرت کنکور گذشته بودم و در رشته ی هوشبری دانشگاه علوم پزشکی کرمان قبول شده بودم ؛ جایی که تا حالا فقط اسمش رو شنیده بودم و حتی هیچ دوست و فامیلی هم نداشتیم که کرمانی باشه.آ

ماجرا با اصرارهای من و مخالفت های شدید پدرم و در نهایت پیروزی من(!)ادامه پیدا کرد...گر چه حق داشتند.خه تهران کجا و کرمان کجا؟؟!!

باورم نمی شد دارم میرم کرمان..بهمن ماه 68 بود...باید از اول می دونستم که بین من و ماه بهمن بعدها اتفاقات خوبی رقم می خوره... ورود به کرمان و لحظه ی سخت جدا شدن از خونواده...سفارش های پیاپی پدر و مادر نازنینم و گوشی که یک طرفش دری بود برای شنیدن این حرف های گهربار و طرف دیگه اش نه تنها دروازه ای نبود برای خارج شدن بلکه دیواری از جنس فولاد برای به جون خریدن این جملاتی که باید با طلا روی قلب و روح و جسم وجونم حک می کردم.

ورود به خوابگاه و شروع آشنایی های غافلگیرکننده و جالب؛اتاقی 6 نفره یعنی 3 تا تخت دوطبقه؛دوست خوبم ساغر بدون بحث و باکمال میل رفت طبقه دوم تخت و ازین به بعد مامن و قلمرو اختصاصی من شد طبفه ی اول یه تخت فلزی و یُغُر که خوشبختانه قیژقیژ هم نمی کرد!

باهم اتاقی هام آشنا شدم که اونم خودش جریاناتی داره!!!ساغر,لیلا,فاطی,مریم و نسرین.هر کسی از یک شهر....هر کسی با یک لهجه و زبان زیبا و دلنشین..شب نشینی های خوابگاهی که تنها با فنجان چای میزبان برگزار می شد و صدای خنده هایی که به آسمون می رفت....و گاهی هم سر یه موضوعی بحث بالا می گرفت و ولی زودگذر بود.

خلاصه توی یه اتاق چندمتری هم گاهی باید مامان می شدی و عاطفه به خرج می دادی و از هم اتاقی مریضت با سوپ و آش پرستاری می کردی و گاهی هم بابا می شدی و امر و نهی می کردی و گاهیم می زدی به دنده ی بی خیالی و به روت نمی آوردی که گند داره از سر و کول اتاق بالا می ره و کلی ظرف نشسته هست و کسی اهمیتی به لیست کارها که به در کمد چسبوندی نمی ده..

کم کم دیگه داشت درس و دانشگاه جدی می شد و شب نشینی ها تبدیل به شب زنده داری های شب امتحان می شد.هر کسی گوشه ای ماوا می کرد و سرش تو کتاب بود...ولی شیطنت های ما همچنان ادامه داشت...خاموش کردن برق و ترسوندن بچه ها...دزدیدن جزوه های بچه درسخونا...گاهی با صدای بلند آواز می خوندیم برای این که حرص اون دختر نق نقوها رو در بیاریم و می گفتیم میخواستین نذارین برا شب امتحان.خوب که بقیه رو اذیت می کردیم بعد می نشستیم به خوندن یا تقلب نوشتن!

خوب یادمه یه بار نوبت یکی از بچه ها بود که ناهار فردا رو بپزه که وقتی از دانشگاه میایم یه چیزی برا خوردن داشته باشیم....بعد دیدیم شب بوی غذا تو اطاقمون پیچیده و مام که داِئم الگشنه و طرف هم که خوابه.دو تا قاشق ورداشتیمو قابلمه رو زدیم زیر بغلمونو رفتیم تو راه پله ها و دخلشو آوردیم...آی چسبید...حالا بقیه اش رو نمی گم که فرداش چی شد!!!همینقد بگم که اون دختر خانم بساطشو جمع کرد و از اتاق ما رفت توی یه اتاق دیگه.دید با ما نمی تونه کنار بیاد...

بعضیا خیلی سخت با بقیه کنار میومدن...هم با بقیه و هم با خودشون؛ بالاخره مشکل که کم نبود.یه زندگی مشترک بود.با وسایل مشترک.بعضیا فکر می کردن همه چی باید به میل اونا باشه وخیلی غرغر می کردن.ولی ما گوشمون به این حرفا بدهکار نبود.پام رو که گذاشته بودم تو این راه  برای شروع یه زندگی جدید خودمو برای خیلی چیزا آماده کرده بودم و از ابتدام تصمیم گرفته بودم جا نزنم....اون موقعا مث خیلی دیگه از دخترا بخاطر محدودیت هایی که یه دختر داره دوست داشتم پسر باشم بخاطر همین با خودم می گفتم این دوره ی دوری از خونواده و سختی مث سربازی پسراس..ساخته می شیم دیگه...یادم نمیاد برای غذایی اه و پیف کرده باشم...گرچه بوی غذاهای دانشگاه که بعدا" فهمیدم بوی کافوره خیلی اذیتم می کرد ولی اجبارا" می خوردم.

دوره ی خوبی بود که هر کی ببینه چند مرده حلاجه و سازگاری و صبر  و تحملش چقدره.محک خوبی خوردیم....خطرات زیادی هم بود که  می تونس یه دخترخانم رو توی یه شهر غریب تهدید کنه ولی خداروشکر بیشتر چیزام ختم به خیر می شد..البته خیلی از اتفاق ها رو هم برای خونواده ام تعریف نمی کردم چون درجا وادارم می کردن برگردم تهران(!).

بهرحال روزگار می گذشت.شدیدا" برای خونواده ام دلتنگ می شدم.مخصوصا" برای خواهرم که همه بهمون می گفتن مث یه جفت کبوتر می مونین.عاشق همدیگه بودیم.خیلی از شبا خوابش رو می دیدم...هر وقت دیگه تحمل دوری برام خیلی مشکل می شد می رفتم تهران یه سری می زدم.اگه وضع مانی خوب بود با هواپیما و گرنه با اتوبوس.

الان خیلی باورش سخته ولی قیمت بلیط هواپیما 1750 تومن بود و بلیط اتوبوس هم 350 تومن!!!!!با اتوبوس 15 ساعت راه بود  دلی خستگی راه با قرار گرفتن در آغوش گرم پدر و مادر و خونواده که شدیدا" چشم انتظارم بودن خنثی شد...اینقد خودمو براشون لوس می کردم.نازم حسابی خریدار داشت.مامانم هر غذایی که من دوس داشتم برام درست می کرد  ..بازار قربون صدقه هم که داغ داغ بود..و موقع برگشت هم که با کوله باری پر از خوراکی های خوشمزه که فکر کنم همون هفته های اول تار و مارشون می کردیم.ولی همیشه و هر دفعه لحظه های جداشدن خیلی سخت بود.همیشه توی راه گریه می کردم.البته جوری که کسی نبینه.کلا" دوست نداشتم کسی اشکمو ببینه.شنیده بودم که نشونه ی ضعفه.اینو پدرم بهم گفته بود؛به ندرت هم پیش میومد کسی گریه مو ببینه.

از ترم دوم کارآموزی های بیمارستان شروع شد.خیلی از رشته ام راضی بودم و دوستش داشتم.هرچی هم بیشتر می گذشت علاقه ام بیشتر می شد.گر چه نا گفته نمونه با وجود علاقه ی شدیدی که به کرمان داشتم و خیلی هم بهم خوش می گذشت ولی بازم تمام تلاشم رو برای گرفتن انتقالی یا میهمان شدن توی دانشگاه تهران می کردم که هیچوقت هم باهاش موافقت نشد..چه بهتر..

در این بین اتفاقات جالب دیگه ای هم میفتاد که برای یه دختر به سن من می تونست جالب باشه.درخواست های مکرر ازدواج و نگاه های یواشکی و دزدکانه از گوشه و کنار..چه تو دانشگاه و سر کلاس و چه تو بیمارستان.همیشه سوژه ای برای تعریف کردن از پشت تلفن بود که برای خواهرم بگم و غش کنیم از خنده.عزیز دلم چقدرم مشتاقانه و با ولع گوش می کرد که تا تهش رو براش تعریف کنم...وقتی می رفتم تو تلفنخونه بیرون اومدنم به این راحتی نبود و کلی پول تلفن می دادم..ارزش اون خنده ها رو داشت بخدا...

خدای من....چه روزایی بود...خیلی گفتنی دارم...خاطراتم داره با سرعت هر چه تمام تر از جلوی چشمام رد می شه و انگشتام دیگه داره دادشون در میاد بخاطر اینکه عقب میفتن...باید خلاصه اش کنم...می خوام هر چی زودتر برسه به اونجایی که خیلی برام مهمه...به شروع آشنایی با دوستانی که خیلی برام عزیزن و موندگار...به اونجایی که اولین گام هارو عاشقانه بر روی کوه های کرمان گذاشتم و اولین بار هوای نابِ نابِ نابِ نابِ کوهستان کرمان رو استشمام کردم....

ادامه دارد......