حضور به موقع و بلادرنگ نیروهای همیشه در صحنه و فداکار آتش نشانی دیروز سه شنبه هشتم بهمن ماه 92 مانع از بروز حادثه ای در ارتفاعات توچال -ایستگاه پنج تله کابین شد. در همین جا لازمه که اینجانب مراتب سپاس و تشکرم رو از این انسان های نیک اعلام کنم و برای این بزرگواران آرزوی توفیق و سلامتی دارم.

آقایان : رامین نایب پور (رییس ایستگاه 64 و نجات کوهستان) مستقر در ولنجک

        حامد گرشاسبی(فرمانده تیم عملیات)

        حسین طاعتی و  وحید ولی زاده(نفرات تیم نجات)

ماجرا به این صورت بود که دیروز صبح بنده یه موقعیت طلایی "استقلال,آزادی,جمهوری کوهنوردی" مناسبی برام پیش اومد و منم تصمیم گرفتم ازین توفیق اجباری نهایت استفاده رو بکنم.بلافاصله یه کوله سبک بستم و راهی دربند شدم.گفتم می رم بالا ببینم تا کجا جونم گرفته می شه و به نفس نفس زدن میفتم....صبحونه رو کنار پایگاه داوودی خوردم و با خودم دل دل کردم که برم بالا؟نرم؟....با نیگا کردن به طناب هایی که توی مسیر پرشیب و صخره ای شیرپلا زدن و دیدن چند نفر که داشتن بالا می رفتن وسوسه شدم و تصمیم گرفتم برم شیرپلا.اون مسیر رو خیلی دوست دارم,بنظرم اون تیکه اش یه ذره فنیه.با اینکه وسط هفته بود ولی هوای بهاری امروز نفرات انگشت شماری رو راهی کوه کرده بود...واقعا" امروز مث یه روز بهاری بود ...دیدن آبشار های یخی و قندیل هایی که از گرمای بی موقع هوا در اواسط فصل زمستون شوکه شده بودن و اشک می ریختن خیلی جالب بود...ما که امسال سر از کار این زمستون در نیوردیم و هیچی ازش نفهمیدیم!

توی مسیر با آقایی که ایشون هم وبلاگ نویس بودند آشنا شدم و ایشون دیدن من تنها هستم و مسیر هم نسبتا" خلوته ؛ ازون جایی که شغلشون هم حراست یکی از سازمان ها بود دورادور یه جورایی مراقب من بودن.البته من مرتبا" بهشون می گفتم که جای نگرانی نیس. بهرحال رفتیم تا شیرپلا....دیدم هنوز هم انرژی خوبی دارم و هم وقت.بخاطر همین تصمیم گرفتیم مسیرمون رو بطرف ایستگاه پنج تله کابین ادامه بدیم و با تله برگردیم پایین.ازونجایی که احساس می کردیم وقت کمی داریم راه های میان بر رو بطور تراورس می رفتیم .بخاطر برف سنگینی که توی اون منطقه بود و برف کوبی که باید انجام می دادیم سرعت حرکت و گام برداری من کم شد و کم کم خستگی به سراغم اومد(بعدا" پرستو بهم گفت که اون منطقه بهمن خیز هم بوده.خوبه گرفتار بهمن نشدین!)

ساعت سه ونیم بود که از دور حرکت کابین ها رو می دیدم و خیالم راحت می شد که هنوز کار می کنن.ولی تا رسیدن به ایستگاه پنج هم هنوز فاصله زیادی داشتیم.دیگه باید بی خیال عکس برداری و نگاه کردن به مناظر زیبای پوشیده از برف اطراف شدیم و هم و غممون رو میذاشتیم برای حرکت سریع تر.گرچه دوربین آقای نوری کاملا" آماده بود و گاهی به پیشنهاد من خیلی سریع عکسی می گرفت و چون واقعا" از خیلی از این زیبایی ها نمیشد براحتی گذشت و بهتر بود ثبتش می کردیم.ولی از طرفی هم باید به فکر زمان و نزدیک شدن ساعت تاریکی هوا و سرد شدن و یخ زدگی برف ها و مسیر طولانیی که در پیش داشتیم بودیم.دیگه کاملا" به ایستگاه پنج نزدیک شدیم.من دچار خستگی زیادی شده بودم و توان جسمیم خیلی کم شده بود.همش تو دلم خدا خدا می کردم که تله کابین تعطیل نشده باشه و بریم راحت بشینیم توی یه کابین و با عزت و احترام ببرنمون پایین.رفتیم به داخل ساختمون ایستگاه پنج و دیدیم آقایونی که اونجا هستن می گن تعطیل شده.شنیدن این حرف خیلی برام ثقیل بود.چون انیطوری برنامه ریزی کرده بودیم که با تله میایم پایین.اگه قرار بود با پا بیایم که از همون مسیر شیرپلا بر می گشتین پایین و تا حالام رسیده بودیم کنار مجسمه.بهر حال از ما اصرار برای راه اندازی و روشن کردن دستگاه ها و از اون ها انکار.ظاهرا" هیچ راهی نداشت.می گفتن توی خیلی شرایط اضطراری ممکنه این اتفاق بیفته و مجبور بشن بعد از ساعت تعطیلی دوباره سیستم رو روشن کنن.انتظامات ایستگاه هم اومد و گفت که آخرین کابین 3:45 رفت و پرسنل هم همه کارت زدن و رفتند.ما قفط 15 دقیقه دیر کرده بودیم.حال جسمی من هم لحظه به لحظه داشت بدتر می شد....یه اتفاق غیر قابل پیش بینی و دور از انتظار بود....هوا هم بی اندازه سردتر شد و برف هم شروع به باریدن کرده بود.باد هم شدید بودیعنی در عرض نیمساعت همه چی تغییر کرد.دیگه از اون هوای بهاری و تابش دلچسب نور آفتاب خبری نبود...از اون اقا خواستم یه راهی بگذاره جلوی پای ما.براحتی گفت اگه نمی تونین برین پایین شب همین جا بمونین و صبح با اولین کابین ساعت 8:30 برین پایین.این پیشنهادخیلی برام دور از انتظار بود.چون تا همین ساعتشم کلی تآخیر داشتم و خونواده خیلی نگرانم بودن.با تعدادی از دوستان تماس گرفتم و شرایطم رو براشون توضیح دادم و اون ها شروع کردن به پیگیری و تماس با دوستان دیگه و درخواست راهنمایی و کمک.

انتظامات ایستگاه گفت که بهترین کاری که می تونین انجام بدین اینه که زنگ بزنین با آتش نشانی(125)...نمی دونم چرا از این تماس اکراه داشتم و بیشتر به این فکر می کردم که کار رو رابطه ای پیش ببرم و منتظر اقدام دوستانم در پایین بشم که مطمئن بودم از هیچ کمکی فروگذار نیستند.هنوز امیدم به این بود که شاید تله کابین رو روشن کنن ولی زهی خیال باطل.ظاهرا" تنها کسی که می تونست این دستور رو بده رییس تله کابین بود که حتی اون آقای انتظامات این تماس رو هم بی مورد می دونست!و دوباره پیشنهادش رو تکرار کرد که چرا به 125 زنگ نمی زنید؟ایندفعه قبول کردم و شماره گرفتم و آقایی بخوبی پاسخ داد ...شرایطمون رو براشون توضیح دادم و از من خواست که گوشیمو مشغول نکنم تا با من تماس بگیرن و همون جایی که هستم بمونم.گقت که بزودی نیروهاشون رو با موتور چهارچرخ اعزام می کنن.خیلی برام جالب بود...چقدر از این تماس اکراه داشتم...شاید زیاد اطمینانی به دریافت پاسخی خوب نداشتم.پیش خودم احساس شرمندگی کردم!!!

بعد مجددا" تماس دیگه ای با من گرفتن و چند تا سوال در مورد این که مصدومیت خاصی یا شکستگی دارید یا نه و این که توان حرکت دارین؟....خوشبختانه مصدومیتی نداشتم ..ولی از ما خواستن که آروم آروم خودمون رو برسونیم به محلی به نام جی 4. ما هم برای این که دیگه بیشتر ازین زمان رو از دست ندیم بلافاصله راه افتادیم.تلفن و مشخصات ما رو هم یادداشت کردند.

خوشبختانه هدلامپ همرام داشتم و روشنش کردم و حسابی هم سر و صورتم رو پوشوندم چون باد شدید بود و شلاق وار برف رو می کوبید تو صورت.تقریبا" یکساعتی مسیر پربرفی رو با اون شرایط رفتیم ,سطح برف ها هم لیز و یخ زده شده بود....عجیب احساس گرسنگی می کردم.....همش نگران این بودم که مسیر رو گم نکنیم.چون برف مسیر پاکوب شده رو هم پر کرده بود.همش منتظر این بودم که الان دیگه نور چراغ نیرو های امداد رو می بینیم....و بالاخره این اتفاق افتاد و صدای موتور چهارچرخ رو از دور شنیدم و ازین بابت کلی خوشحال شدم.توی اون شرایط بهترین اتفاقی که می تونست بیفته همین بود.اینطور که اون اقایون می گفتم اون ها هم توی مسیر دچار مشکل شدن و چند جا موتورشون به سختی حرکت می کرده و توی برف گیر کرده.خیلی سریع سوار موتورها شدیم و به سمت پایین حرکت کردیم و ما رو به ایستگاه یک منتقل کردند.فرمانده تیم نجات اونجا منتظر بود.از ما خواستن پیاده شیم و کمی خودمون رو گرم کنیم و مجددا"مشخصات ما گرفته شد....خیلی سردم بودو گرمای اتاقک دلچسب ولی برام زودتر رسیدن به خونه از همه چی مهمتر بود.چون شارژ موبایلم هم تموم شده بود و دیگه بهم دسترسی نداشتند!!بخاطر همین ترجیح دادم زودتر راه بیفتیم.

فاصله ایستگاه یک تا پایین رو هم با موتور طی کردیم و خوشبختانه بسلامت به پایین رسیدیم و بعد از تشکر از آقایون تیم نجات که زحمت زیادی کشیده بودن و توی این شرایط سخت برف و کولاک این مسیر طولانی رو اومدند بالا راهی منزل شدم.خیلی برام جالب بود که رفتارشون طوری بود که اصلا" نیازی نداشتند که من بخوام ازشون تشکر کنم.گرچه متحمل زحمت و مشقت زیادی شده بودند.توی راه برگشت به منزل اون موقعی که پشت ترافیک سنگین خیابون های تهران بودم فرصتی دست داد تا کمی این اتفاق رو تحلیل کنم.به نتایج خوبی رسیدم : توی شرایط بحرانی زمان طلایی رو از دست ندیم ؛ وجود نیروهای آموزش دیده ی امداد و نجات کوهستان رو جدی تر بگیریم و اطمینان خاطر بیشتری به اون ها داشته باشیم.اون ها همیشه و 24 ساعته در دسترس هستند ؛ توی فصل زمستون حتی اگه برنامه ی کوتاهی هم داریم وسایل ضروری رو همیشه توی کوله مون داشته باشیم به اضافه مواد غذایی ؛ تخمین زمان رو دقیق تر انجام بدیم ؛ آمادگی مواجهه با اتفاقات پیش بینی نشده رو داشته باشیم ؛ حواسمون به شارژ موبایلمون باشه,تنها وسیله ارتباطی ما با بقیه ازین طریقه و اینکه .........همیشه همه چی به خیر نمی گذره و شاید شرایط اونطور که ما می خوایم پیش نره!

در پایان لازمه از پرستو ابریشمی , آنا فراهانی , امین معین , دکتر مساعدیان و اقای عزیزالهی بخاطر تماس ها و پیگیری هاشون تشکر کنم...برای من خیلی ارزش داشت وقتی پرستو و آنا می گفتن اصلا" نگران نباش...نهایتا" خودمون میایم بالا و با هم بر می گردیم پایین.....صدای گرمشون به من آرامش می داد.از من می پرسیدن تو وسط هفته اون بالا چیکار می کنی؟؟؟!!!بارها به همه گفتم که من وسط هفته ایم,آخر هفته ای نیستم!

امروز برای تشکر از حضور به موقع نیروهای آتش نشانی به 1888 زنگ زدم و بعد هم با اقای نایب پور رییس ایستگاه 64 که تیم نجات از اونجا اعزام شده بودند.ایشون دعوت گفتند که می تونیم بریم از تجهیزات ایستگاهشون بازدید کنیم و کمی دلخور بودند از نادیده گرفته شدن فعالیت ها وعملیات نیروهای آتش نشانی.و اینکه هیچ NGO یی وجود نداره که مثل آتش نشانی 24 ساعته در خدمت مردم باشه.ایشون گفتند ما به خدمتی که برای مردممون انجام می دیم افتخار می کنیم و رضایت مردممون برای ما الویت داره و کار ما تبلیغ نداره.


پ.ن : اینقد دوست دارم یه بار دیگه اون بالا یه اتفاقی برام بیفته و زنگ بزنم آتش نشانی با موتور چهارچرخ بیان بالا ولی بهشون بگم بذارین من خودم تا پایین رانندگی کنم..خیلی باحال بود بخدا...رانندگی با موتور چهارچرخ تو اون ارتفاع و تو اون برف و کولاک.....خیلی هیجان داشت:)