این بغضی که گلومو گرفته رهام نمیکنه.....غم از دست دادن یک کوهنورد سرحال و قبراق و جوون رهام

نمیکنه...همیشه برای هم آرزوی دراوج بودن و برفراز بودن رومی کنیم ولی هر از چندگاهی پیش میاد که در همون اوج

و بر همون فراز همدیگه رو از دست می دیم و این خیلی دردناکه.همیشه امید به فتح قله های بیشتر رو داریم ولی از

اون چیزی که سرنوشت برامون رقم می زنه بی اطلاعیم...چقدر ناتوانیم...چقدر این بشر در مقابل عظمت کوهها

و دیگر کائنات حقیره.....

حتی گاهی فرصت نمیکنیم اون طعم لذتی رو که بهش رسیدیم مزه مزه کنیم...یعنی اینقدر دنیا بی وفا و لذت

هاش بی ثباته.....به خودمون میگیم " ما می تونیم " ولی همیشه اینطور نیست...این حرفا رو از سر ناامیدی

نمی زنم از سر دلتنگی می گم که با چاشنی شکوه و شکایت آمیخته شده....خدایا دلم رو آروم کن....