کافه کوه دو ساله شد...
از وقتی که یه دختر جوون بودم رفتم به کافه محمد تهرانی.اون موقعا با هیئت بانوان تهران به سرپرستی ظریفه رحیم زاده می رفتیم و صبحونه رو تو کافه تهرانی می خوردیمو میرفتیم تا شیرپلا(الان دیگه وظیفه ام حکم می کنه که بگم یادش بخیر)....خیلی روزای خوبی بود.کلا" هر دوره ای از زندگیم که با کوه مآنوس بودم روزای خوبی بوده برام ....حتی همونموقع که یه دختر کوچولو بودم و با پدر عزیزم تپه های سرخه حصار رو یکی پس از دیگری در می نوردیمو فک می کردم که یه قله ی بزرگ رو فتح کردمو شاهکاری بس عظیم انجام دادم.وقتی بر می گشتیم هیچ ترازویی نمی تونس وزن غرورمو اندازه گیری کنه.فک کنم باید می رفتم رو باسکول وایمیسادم:)مخصوصا" وقتی برمی گشتیمو می دیدم بعضیا خمیازه کشون یه قابلمه گرفتن دستشون و انگار اهل خونه طرفو با کتک وادارش کردن بره تو صف حلیم !!!!
....به هر حال...پیش از ظهر پنجشنبه با مترو رفتم تجریش ...حضور چند تا دخترخانم که منتظر من بودن و در کنار علی موسوی بودن غافلگیرم کرد.بچه هایی خونگرم و صمیمی از شهرستان دلفان(استان لرستان).البته دوتاشون دانشجوی تهران بودن(متالورژی و ارشد ریاضی محض) و دوتاشون هم به شغل شریف سرپرستاری مشغول بودن.

دیدیم تا ساعت 3 وقت زیادی داریمو تصمیم گرفتیم کمی بریم بالا و از محیط کوهستان لذت بیشتری ببریم.اون بالا هم با گوله های برفی حسابی از دوستامون مهمون نوازی کردیم.من یکی که امسال حسابی عقده ای شدم.چون آرزوی یه برف بازی درست و حسابی به جیگرم مونده.
خیلی دلم می خواست یه آدم برفی به شکل یکی از شخصیت های معروف و تاءثیرگذار کافه کوه(!) درست کنم ولی نه وقتش بود و نه برفش برف بود......تا ببینیم ماه بعد چی پیش میاد...
نزدیکی های ساعت 3 که شد تصمیم گرفتیم برگردیم کافه محمد تهرانی تا ثابت کنیم ما آدمای آنتایم و خوش قولی هستیم..به محض ورود متوجه حضور آقای رحیمی بویراحمدی شدم.با ایشون از طریق وبلاگشون آشنا شده بودمhttp://amirboyerahmad.blogfa.com/ شاعر,نویسنده و منتقدی هستند از خطه ی زاگرس که زحمت کشیده بودن برای ابراز ارادت به خانواده ی زنده یاد ستوده و کافه کوهی ها از شیراز تشریف آورده بودند و ما رو مفتخر به دیدارشون کردند.

بعد از اون دوستان یکی پس از دیگری از راه رسیدند.حضور گرم دوستان و دیدار با اونا همیشه باعث خوشحالی و مسرت خاطرم می شه.بعضی از این دوستان اینطور که خودشون می گن مدت ها بوده که می خواستن بیان کافه کوه و همیشه گزارش هارو می خونن و عکس هاشو می بینن.ولی خوب ظاهرا" گرفتاریاشون اجازه نداده که زودتر ازین افتخار دیدارشونو داشته باشیم.

پرستوی عزیز؛ که ایندفعه بدون پسر کوچولوش (بکتاش) اومده بود.

از راست:محمد درویش(وبلاگ من,یه کوهنورد)؛علی موسوی؛پرستو؛بهرام؛آقای رحیمی بویراحمدی؛فریبا معلمی؛آقای علی بیات(http://mishan.blogfa.com/)؛زینب؛الهام و زهرا.

اینم دختر سه شنبه ها http://hormateavishan.blogfa.com/و حسین خادم لوhttp://2rehami.blogfa.com/..وقتی با دختر سه شنبه ها آشنا شدم به این فکر می کردم که انتخاب اسم وبلاگم برای خودش یه پروسه ی پیچیده ایه ها؛هر کسی برای این انتخاب دلیل خاص خودشو داره.ولی جالبه که این اسم برای من اسم جذابی بود.برای پرستو هم همینطور؛چون شدیدا" دوست داشت بدونه چرا "سه شنبه ها "؟و چرا مثلا" "دوشنبه ها" نه!!!که البته ساحل دلیلش رو هم برامون گفت.مثل من که هزار بار هم ازم بپرسن "پلوار" یعنی چی حاضرم با شوق و ذوق تعریف کنم و بگم این اسم از کجا اومده:)
بهرحال...بعد از اومدن دوستان دیگه و خانم ستوده و شیمای عزیز دیگه مطمئن شدیم که کافه کوه دی ماه رو باید با همین تعداددوستانی که با کلی زحمت و مشقت و با کوله باری پر از دوستی و محبت به کافه اومدن برگزار کنیم.گرچه علی بیات هم اینطور که می گفت به دعوت فرامرز نصیری اومده بود ولی از خود کلاغ ها خبری نبود و ازین بابت گله مند بود و تو دلش آرزو می کرد که خدا نسل هر چی کلاغه از رو زمین ورداره!!اا
![]()

آقای رحیمی در حال خوندن شعری زیبا که در وصف زنده یاد ستوده سروده بودند.....در کنارشون آقای اینانلو و خانم ستوده ی گرامی.
کافه کوه گاهی در غم و گاهی سرشار از شادی و خنده...در غم هم شریکیم و با خوشی های هم خوش حال و شادمان...

فریبا معلمی عزیزم هم با اومدنش خیلی خوشحالم کرد.همیشه بخاطر اطلاعات خوبش در مورد مکان های دیدنی و جاهای مختلف ایران تحسینش می کنم.

خونواده ی محترم ستوده روزهای سختی رو پشت سر گذاشتند(البته امیدوارم پشت سر گذاشته باشن!)..از صمیم قلب امیدوارم همیشه لبخند روی لب هاشون بمونه.
مراسم معارفه هم طبق معمول همیشه انجام شد و با دوستان جدیدمون اشنا شدیم.خیلی خوبه که دوستانی که به کافه کوه میان از شهر و استانشون برای بقیه بگن.....و اگه هم تونستن از خوراکی های معروف منطقه شون بیارن که چه بهتر...خوب چه اشکالی داره؟؟؟هم ما دهنمون شیرین می شه و هم خوراکیاشونو به تمام دنیا معرفی می کنیم:))مثلا" من خودم تا به امروز فکر می کردم کُماج مال استان کرمانه ولی وقتی علی بیات از همدان کماج آورد فهمیدم سخت در اشتباه بودم. محمد درویش هم یه شکلات های بامزه ای آورده بود که توش مث پشمک بود.تا حالا ندیده بودم!یک کمش مونده پیش من.رفت تو قسمت تن خواه کافه کوه.هر کی دفعه ی بعد بیاد بهش می دم:)

نفر وسط هم که معرف حضورتون هست:بهرام,رییس سایت کوه نامهhttp://koohnameh.ir/ و یکی از اعضای محترم گروه کوهنوردی "زاقارت ها" (!)...نمی دونم چرا بقیه اعضای این گروه طاقچه بالا گذاشتن و نمیان؟!
![]()

همه ی دوستان در حال نشون دادن عدد"دو" به نشانه ی دو ساله شدن کافه کوه.
از حضور همه ی دوستان سپاسگزاریم.دوستان کوچیک و بزرگ و وبلاگ نویس و وبلاگ ننویس و کوهنورد و و کوه نَنَورد که نبودندجاشون خیلی خالی بود.دوستانمون از شهرهای : قم,مهاباد,سقز,دیزان,قروه,کرمان,کرج,اهواز,کرمانشاه,اصفهان,مشهد,بیرجند,همدان,دماوند,ارومیه,گنبد,سمنان,
بروجردو ...
خیلی خوبه که بتونن بیان و همه رو مفتخر به دیدارشون کنند.هنوز سر حرفم هستم که دیدارهای حقیقی و گپ و گفت های رو در رو ارزش خیلی بیشتری داره.گاهی می تونه مسائلی بطور مستقیم مورد نقد یا تحسین قرار بگیره یا به چالش کشیده بشه.خیلی خوبه که در حالی که داریم در جمع دوستان یه استکان چای می نوشیم در مورد اتفاقات جامعه ی کوهنوردی ؛ فرصت ها و تهدیدها و مسائل مرتبط با کوه و طبیعت و محیط زیست صحبت کنیم......و یا هر موضوع دیگه ای...بسته به سلیقه ی جمع و علایق دوستان....شنیدن یک خاطره یا گوش سپردن به یک تجربه ی تلخ یا شیرین از زبون کسی که اونو تجربه کرده بسیار می تونه جالب باشه و یه جاهایی به کارمون بیاد.
anyway ....اونشب صدای "قار قار" از کافه کوه نیومد و "آرام کوهی" در کار نبود و هیچ "مکثی"خود را درگیر واژه ها نکرد و "کوه نوشت" چیزی از کافه کوه ننوشت (غیبت های همشون غیر موجهه!)..............ولی مفاهیم جان نباختند و با رنگ و لعاب همیشگی نمایش زیبایی از خودشون در معرض دیدگان قرار دادند...دوستی....محبت....صفا......به یاد داشته باشیم که این ماییم که به این مفاهیم جان تازه می دیم و اون ها هستن که به زندگی ما معنا میدن....هم ما به اون ها و هم اونا به ما نیاز دارن..........وگرنه هم اون ها و هم ما فراموش می شیم....
اینم عکسی از آقای علی بیات .کار جالبی که بعضی از دوستان می کنن یا قبل از کافه می رن توچال یا بعدش ؛ که بسیار کار پسندیده ایه و با یه تیر چند تا نشون می زنن.هم دیدار و هم صعودی دلچسب ....امیدوارم یه روزی خودمم این کار رو انجام بدم.مثل مهناز و خانم نریمان که دیگه نمیشه یه جا نشوندشون و حسابی پا به کوه شدن:)

پ.ن:با پوزش از تاخیر در نوشتن گزارش ...و با سپاس از شیمای عزیزم بخاطر گزارش خوبش در نشاط کوهستانhttp://www.neshate-koohestan.blogfa.com/
با سلام وارادت فراوان خدمت دوستانی که از این به بعد افتخار آشنایی باهاشونو تو وبلاگم دارم.مدتهاست که تصمیم به راه اندازی یه وبلاگ داشتم ولی بنا به دلایلی(خوبه ما همیشه این بنا به دلایلی رو داریم...!!)این علاقه ی شخصی و بالقوه جامه ی عمل نمیپوشید.یا این جامه براش گشاد بود و یا رنگ و جنس و مدلش مناسب نبود.در هر صورت در واپسین روزهای اولین ماه فصل نوشدن اگه خدا باهام یار باشه و خودمم همت کنم دارم بسم الله شو میگم و راش میندازم.