کافه کوه آذر 92 هم با حضور گرم دوستان به خوبی برگزار شد.با همون جذابیت های همیشگیش....در هوایی سرد و برفی و با دل هایی گرم.... و من خیلی خوشحال بودم که تونستم دو سه ساعتی قبلش وقت بذارم و تا آبشاردوقلو برم .و این برام یه غنیمت بود.چون مدتی بود که فرصت نکرده بودم برم کوه و دل تو دلم نبود که یه صعود زمستونه(!) تا آبشاردوقلو برم :).

دیداری کوتاه و دلچسب توی مسیر با خانم نریمان عزیز و مهناز گلم.


تو کافه کوه این ماه دوستان جدیدی به جمع ما ملحق شدن ...اولین کسی که خیلی هم به موقع اومده بود نیما اسکندری بود(وبلاگ دوبی سلhttp://www.dobisel.blogfa.com/) که در همین جا و بدون مقدمه به دوستان توصیه می کنم سری به وبلاگش بزنین...نفر بعد محمد درویش بود که قبلا" وبلاگ "من یه کوهنورد؟" رو می نوشته و مدتیه که دیگه آپ نمی کنه و بعد هم علی موسوی اومد و کلی تعجب کرد که چرا خلوته!!..یه جورایی داشتیم ناامید می شدیم که شاید مجبور شیم کافه رو چهار نفری بچرخونیم و توی این فاصله مشغول گپ و گفت شدیم و از گرمای لذتبخش کرسی علی آقای تهرانی هم مستفیض شدیم  و همینطور گوش کردن به خاطراتش در مورد اتفاق هایی که تو زمستون این منطقه میفته و گلایه اش ازینکه خیلی ها سرما و برف رو ارتفاع رو جدی نمی گیرن که دیدیم سر و کله ی دوستان هم پیدا شد.......آقای ثابتیان به همراه دخترشون مهرآفرین نازنین و دوست داشتنی ؛ آقا فرامرز ؛آقای اینانلو و همسر گرامیشون ؛ پرستو و پسر کوچولوش بکتاش ؛حسین رضایی کاندیدای محترم ریاست فدراسیون کوهنوردی(دیگه این عنوان مادام العمر باهاشه!)  و بهرام  و امیرحسین.


از راست:پرستو و بکتاش کوچولو, مهرآفرین , محمد درویش.

از راست:خانم و آقای اینانلو , آقای ثابتیان , آقای نصیری , نیما اسکندری.


دیگه صحبت از هر دری شروع شد که بالطبع باب گفتگو با انتخابات فدراسیون باز شد و مسائل پیرامونش و بعضی حاشیه هاش ؛ و بعد هم پاره ای توضیحات در ارتباط با تشکیل اولین دوره فدراسیون کوهنوردی بعد از انقلاب و تار و مار شدن گروه های کوهنوردی بانوان..یه چیزی که خیلی شنیدنش برام جالب بود این بود که چون خانم ها اجازه نداشتن با آقایون کوه برن میزدن به بیراهه و تو ارتفاعات بالاتر به گروه های آقایون ملحق می شدن!البته من خودمم یادمه یه موقعی با گروه کوهنوردی بانوان تهران که می رفتیم کوه به خانم ها اجازه خوابیدن توی پناهگاه شیرپلا رو نمی دادن و اونهام بیرون پناهگاه چادر میزدن!!!!فکر کنم بد نیس کلاهمونو بندازیم هوا..الان خیلی شرایط فرق کرده بابا.............

بعد هم مراسم معارفه انجام شد و با دوستان جدید بیشتر آشنا شدیم.


همه قبلا" معرفی شدن...فقط مونده جناب انار.....معرف حضورتون هست که؟:)

پاییز هم با تمام غم و شادیش داره می ره...البته امیدوارم شادی هارو با خودش نبره و تو دل هامون باقی بذاره....مهم اینه که خودمون اینطور بخوایم.اگه نه کسی هفت تیر پشت پاییز نذاشته که!!!!

جای همه ی دوستانی که نتونستن بیان خالی....

و جای آقای ستوده هم برای همیشه خالیه و یاد و خاطراتش همیشه جاودان و همینطور جای هِدِرای عزیزم....

در واپسین روزهای خزان برای همه آرزوهای خوب دارم.زمستانی خوب و بیاد ماندنی داشته باشید.یلدا بر همه مبارک و فرخنده.