نمی تونم از زیرش شونه خالی کنم...بالاخره باید یه چیزی بنویسم.کاش تمام جملات و کلماتی که از جمعه ی تلخ گذشته از فکر و ذهنم گذشته بود الان تبدیل می شدن به واژه ها و خودشون سطر سطر اینجا رو پر می کردن ...کاش حالیشون می شد که هنوزم نوشتن در این مورد برام سخته....خیلی سخت و دردناک...هفته ای بسیار سخت و ناراحت کننده به همه ی ما گذشت..هر روزش در بهت و ناباوری بود و هنوزم هست و این حس نوشتن رو برام سخت تر می کنه.وقتی چیزی رو باور نداری چطور می تونی در موردش بنویسی؟!.....مرگ رو باور دارم...می دونم که حقه....می دونم که برای همه هست و مفرّی براش وجود نداره ولی باور اون چیزی که برام سخته نبودن انسانی بزرگ و مهربون و بااخلاقه...نمی تونم به خودم بقبولونم که دیگه نداریمش و دیگه نمی بینیمش....دیگه با لبخندش وارد کافه کوه نمی شه..دیگه برامون شکلات تلخ نمیاره...دیگه باهاش عکس نمی گیریم...و دیگه سفارشای خوب و مفید بهمون نمی کنه...دیگه برامون کامنت نمی ذاره...یادآوری تمام این اتفاقای زمانی شیرین بود ولی الان طعم اشک داره...اون چراغی بود که بی موقع خاموش شد...و با رفتنش دل های همه رو غمگین و عزادار کرد , سایه ی سنگین این غم رو می شد روی کافه کوه آبان کاملا" حس کرد...سکوتی حجیم....چشمانی نمناک....لبخند های بی رمق...بغض های فرونخورده...کلامی شکسته...

....از قبل می دونستیم که خونواده ی محترم زنده یاد ستوده قراره بهمون افتخار بدن و بیان به کافه کوه..همه منتظر ورودشون بودیم..نمی دونستیم با ورودشون چه اتفاقی میفته و اونا چه برخوردی می کنن و ما چه حال و روزی پیدا می کنیم...چون داشتن به جایی وارد می شدن که آقای ستوده براش ارزش زیادی قائل بود و همیشه به بقیه سفارش می کرد که به این جمع دوستانه و این همدلی و همفکری بیشتر اهمیت بدین...یادمه که همیشه می گفت اگه بچه ها خوب برنامه ریزی کنن می تونن به کارهای دیگه شون برسن و کافه کوه رو هم از دست ندن....به شیما(دختر آقای ستوده) گفته بودم که حتما" بیا و گام بر گام پدر بذار....تو همون مسیری که بابا رفته پا بذار و این بهت آرامش می ده . امیدوارم همینطور بوده باشه و پایانی باشه بر شیون و زاری ها و کم طاقتی هاش....خدای من......جذابیت کافه کوه این دفعه از نوع دیگه ای بود...با یه رنگ دیگه.....همیشه می گفتیم می ریم کافه کوه و نمی دونیم قراره چه اتفاقی بیفته و کیا بیان و کیا رو ببینیم و تولد کیه ......ولی این دفعه جور دیگه ای بود و همه چی فرق می کرد...


خانم ستوده عزیز و دختر و داماد بزرگوارشون و پسر گرامیشون به همراه چند تن از بستگان دیگه وارد شدن.چهره هاشون آرامش خاصی داشت ,از بهشت زهرا و سر مزار اون بزرگوار میومدن.معلوم بود که حسابی دلشونو خالی کردن...و این آرامش زمانی بیشتر به ما منتقل شد که خانم ستوده ی عزیز با صحبت هاشون نور امید رو در دل همه ی ما تابوندند و سفارش به همه ی ما برای ادامه راه ایشون...خدای من...باور نکردنی بود.....یک زن قوی و مقاوم و امیدوار که داغی سنگین بر دل داشت ولی در کلامش استقامت جاری بود.سر تسلیم فرود آوردن در برابر رضای خدا....راضی بود به رضای پرودگار.....گرچه مرد زندگیش دیگه رفته بود و نبود....وظیفه ی سنگینی روی دوشش بود.....کوله باری سنگین و پرکردن جای خالی پدر برای بچه ها......دیگه اونه که باید تکیه گاه محکمی باشه....

دیدن کلیپی که حسین رضایی عزیز در مورد آقا پرویز بانشاطمون درست کرده بود(از اینجا دانلود کنید / حجم فایل 17.4 MB / فرمت MP4 )و خوندن شعری به زبان آذری توسط آقای ثابتیان چاشنی های بسیار به جایی بودن تا بغض های در گلو گیر کرده بترکه و اشک ها جاری بشه ؛ گریه های باصدا و بی صدا.....نمی تونم کتمان کنم......عجیب دلم هوس کرده بود تو کافه جمع بشیم و گریه کنیم..خیلی به این کار نیاز داشتم ....حضور این بزرگواران در جمع ما مرهمی شد به دل زخم خورده ی همنوردان و دوستان آن عزیز..خیلی به ما لطف کردن که با وجود دوری راه و ترافیک سنگین و سرمای بی سابقه و مه شدید به جمع ما اومدن.و همینطور دوستان دیگه که از راه های دور و نزدیک اومده بودن و از شهرهای دیگه:کرج,تربت حیدریه,خرم آباد, طالقان , کرمان , تبریز , مشهد و ....


و در پایان....الان که فکرشو می کنم می بینم یادآوری یه چیزایی بهم آرامش می ده.....خوشحالم که قدر روزهای خوب با هم بودنمون رو دونستم..خوشحالم که هیچوقت به ایشون بی احترامی نکردم....خوشحالم که همیشه به احترام ورودشون از جا بلند شدم.....خوشحالم که با ایشون آشنا شده بودم.......

ولی از یه چیز ناراحتم.....که دیگه اقا پرویز ستوده مون رو نداریم.....روحشون شاد و در آرامش ابدی.....  برای خونواده ی محترمشون آرزوی صبر و سلامتی می کنم و از ته دل برای شیمای نازنینم دعا می کنم دلش آروم بشه.با همسر مهربون و بامحبتی که داره مطمئنم این اتفاق میفته.




دوستان زیادی در کافه برای یادبود مرحوم ستوده حضور داشتند ولی متاءسفانه چون کسی ذوق و شوق گرفتن عکس دسته جمعی همیشگی رو نداشت اون هارو توی این عکس نداریم : آقای حبیبی,پری بهشتی,شهناز, لی لی,مهناز,حسین رضایی,آرش نفاقی,مهدی فرهادی,آقای محمودی,فرزان محبوب,زینب یعقوبی و دوست گرامیش,امیرحسین ناظمی,مهدی ساقی و حامد هم مشغول عکاسی , سه خانم و دو آقای دیگه هم بودن که متاسفانه اسماشون رو فراموش کردم.با سپاس از حضور همه.

جای چند نفر دیگه هم واقعا" خالی بود....حسن و آرام و مرتضی.....کاش حسن با اون سربندش میومد.کاش آرام دلش "آرام" شده باشه.........می دونم تحمل جای خالی عموپرویز حسن با اون همه محبتش خیلی براشون سخته....

و یه عذرخواهی ویژه از خونواده ی محترم ستوده بابت عدم حضورم در مراسم هفتم زنده یاد ستوده.


*********************************************************

برداشتی متفاوت از پروفایل مرحوم ستوده :

تو چه كسي هستی ، تو خويشاوند نزديك هر انسانی . كوه گردي بودی در دايره زندگي در اين دايره فرصتي دست داد كوهها را بپيمايی ، طبيعت را و كوهستان را جور ديگري ديدی ، قدرت و عظمت خدا را ، خردي و ضعف انسان را ، زيبايي طبيعت را ، جلوه هاي بي بديل الهي را همانند تابلوي زنده در كوهستان يافتی و عاقبت كوهنورد شدی . نشاط كوهستان بستر شكوفايي ات شد. بدون حضور ديگران وحشت مرگ را زير پوستت احساس کردی. انساني هستی ميان انسان هاي ديگر بر سياره ی مقدس زمين ، كه بدون ديگران معنائي نداری . از كوه رفتن درس هاي زيادي آموختی ،آموختی به خودت و طبيعت آسيبي نرساني........

روحت شاد....هرگز فراموشت نخواهیم کرد.....

*******************************************************

شعری نوشته شده در  یکشنبه 28 آذر1389ساعت 20:58  توسط پرویز ستوده شایق :

به سوی قله های باشکوه

به سوی آبی سپهر

به راه زر نشان مهر،

چو آرزوی ما،

هوا،

خوش است و پاک

به روی قله ها

تن از غبار تیرگی رها

برآ چو جان تازه بر بلند خاک

همیشه برفراز

همیشه سرفراز (فریدون مشیری)

************************************************* 

متنی نوشته شده در  شنبه 27 آذر1389ساعت 17:7  توسط پرویز ستوده شایق:

این برگ هاي زرد و قهوه ايي و خوشرنگ يك عمر زندگي بر بلنداي درخت رو فرياد مي زنه ، اون با خيالي آسوده از دنياي زندگي اش خدا حافظي مي كنه ، به اين فكر كرديم كه ما چطوري مي خواهيم از درخت زندگي مون جدا بشيم ، اصلاً دوست داريم چطوري از اين دنيايي كه ساختيم بريم ،‌ تو رفتنمون شكي نيست اينو هممون مي دونيم ولي در كيفتيت جدا شدن از دنيا خيلي حرفها داريم ، بيايم به اين فكر كنيم كه باقيمانده عمونو چطوري مي خواهيم صرف كنيم فكر كنيم ،‌ انشاء اله كه صدها سال زنده باشيد ولي خوب اين تعارفات ديگه خريدار نداره همه بي شك بايد بريم ،‌ نكنه فكر مي كنيم ديگران مي رن و ما مي مونيم ،‌ نه عزيزدلم همه ما مسافريم و بايد عبور كنيم اين مسافرت هم نوبت بندي نشده ، سن و سال نمي شناسه ،‌از نوزاد چند روزه تا افراد 90 و 100 ساله بايد از عزيزانمون جدا بشيم .


پ.ن : ............................ و "زندگی جاری ست......"!

********************************************************

توجه : همین الان اطلاع پیدا کردم که " گروه کوهنوردی سازمان فضایی ایران (با همکاری گروه کوهنوردی شهید ورکش ) صعودی یادمانی را برای بزرگداشت یاد و خاطره مرحود ستوده برگزار می کنه.

تپه نورالشهداء - کلک چال

جمعه ۸ آذر ۱۳۹۲

محل تجمع : درب اصلی پارک جمشیدیه

ساعت حرکت :  ۳۰/۷  صبح

برای اطلاعات بیشتر در این زمینه به وبلاگ http://tehrankooh.blogfa.com/ (آقای عزیزاللهی) مراجعه کنید.


از تمامی اعضای گروه کوهنوردی سازمان فضایی ایران،گروهها و باشگاه ها، کوهنوردان آزاد و همنوردان ارجمند دعوت بعمل می آید تا بمنظور گرامیداشت یاد و خاطره زنده یاد پرویز ستوده شایق، در این صعود شرکت فرمایند.