بعضی برگا قشنگ پیر می شن....مث بعضی آدما.....تا پیریشون سرحال و خوش آب و رنگن..بین بقیه ان و هم با عث دلگرمی ان و هم خودشون از حمایت بقیه برخوردارن..نیگا که می کنی بهشون می فهمی که جوونی خوبی رو طی کردن و پیر هم که میشن باعزت و افتخار زندگی می کنن....امروز من برای برگای پاییزی یه احترام دیگه ای قائل بودم و نگاه متفاوتی بهشون داشتم..............

.

.

امروز کلکچال بودم.رفته بودم به قصد اینکه بعد از مدت ها دلی به کوه بزنم و نفسی تازه کنم و از دیدن منظره های زیبای پاییزی لذت ببرم. ولی زیادی دیگه مات و مبهوت این برگای پاییزی شدم.بعضی هاشون تازه رنگ عوض کرده بودن و بعضی هاشونم که دیگه دم دمای افتادنشون بود ...نمی دونم چرا امروز خش خش برگایی که افتاده بودن و  زیر پام بودن مث صدای جیغ بود....یدفه دلم هُری ریخت پایین...یه جورایی برای عزیزایی که اطرافم هستن و سنشون بالاست نگران شدم. برگ هایی که با نوازش نسیمی رقصان از درخت می افتادن به افکار ناراحت کننده ام قوت می بخشیدن..چیزای زیادی از ذهنم عبور کرد که دوست ندارم یادآوریش کنم...تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که اینقدر تند برم که نفسم ببره و حواسم بره به نفس کشیدنم.......

از خدا چیزای زیادی خواستم....چیزای خوب خوب.....

عکس از فرشته ی عزیزم(وبلاگ کوله پشتی نارنجی)